
چهره آلیس مونرو برگردان: دنا فرهنگ من مطمئنم که پدرم فقط یک بار به من نگاه کرد، من را واقعا دید. بعد از آن دیگر میدانست که توقع چه چیزی داشته باشد. آن روزها پدرها را توی اتاق انتظاری که زنهای زائو گریههاشان را میخوردند یا با صدای بلند درد میکشیدند و اتاق زایمانهای پرنوری که نوزادها به دنیا میآمدند، راه نمیدادند. پدرها فقط بعد از این که مادرها مرتب و سرحال زیر پتوهای رنگی توی بخش یا اتاقهای خصوصی و نیمهخصوصی بستری میشدند به دیدن آنها میآمدند. مادر من اتاق خصوصی داشت، چون موقعیت اجتماعیاش در شهر ا...
ادامه مطلب
بیرونافتاده ساموئل بکت ترجمه از ابوالحسن نجفی پلکان بلند نبود. من هزار بار پلههایش را شمردهبودم، چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم، دیگر در حافظهام نیست. هیچ وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیادهروست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همین طور تا آخر، یا اصلاً پیادهرو را به حساب نیاورم. بالای پلهها که میرسیدم باز سر همین قضیه گیر میکردم. از طرف دیگر مقصودم از بالا به پایین است، عیناً همین طور بود، اغراق نمیکنم. نمیدانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این، ...
ادامه مطلب
مُسَکِّن ساموئل بکت، ترجمه از مهدی نوید نمیدانم کی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مرُدم، حوالی نود سالگی و چه سنی! بدنم هم تاب آورد از سر تا پا، اما امشب تنها در تختخواب سردم حس میکنم. پیرترم از آن روز، آن شب، وقتی آسمان با تمام روشناییهایش بر سرم نازل شد. همان که گهگاه از زمان نخستین سکندریهایم در دوردستهای زمین به آن چشم دوختهبودم. چون امشب هراسانتر از آنم که به صدای پوسیدن خودم گوش دهم. در انتظار زوال سرخ و عظیم قلب، شکافهای دیوارهی کورْروده و به انتها رسیدن قتلهای تدریجی در کاسهی سرم. یو...
ادامه مطلب
۳۰۲ پی.دی.اف. اصلی پی.دی.اف. ویرایش شده پی.دی.اف. ترجمهی مهدی نوید فایل ورد پایان ساموئل بکت، شادی سلطان زاده لباس تنم کردند و بهم پول دادند، میدانستم که پول برای چه بود: برای این بود که راهی شوم. وقتی ته میکشید اگر میخواستم ادامه دهم، مجبور میشدم بیشتر بگیرم. در مورد کفشها هم همین بود؛ وقتی کهنه میشدند اگر قصدم ادامه دادن بود باید رفوشان میکردم یا یک جفت دیگر میگرفتم یا پابرهنه ادامه میدادم. البته که وضع در مورد کت و شلوار هم ب...
ادامه مطلب
دانلود PDF دانلود WORD فایل صوتی۱ فایل صوتی۲ فایل صوتی۳ فایل صوتی۴ پل معلق آلیس مونرو / ترجمهی مژده دقیقی قسمت اول زن، یک بار ترکش کردهبود. دلیل اصلیاش خیلی پیشپا افتادهبود: با چند خلافکار جوان (خودش اسمشان را گذاشتهبود «اراذل»)، دستبهیکی کرده و کیک زنجبیلی او را لمباندهبودند. کیک را تازه پختهبود و میخواست بعد از جلسهی آن روز عصر، با آن از مهمانها پذیرایی کند. بیآنکه توجه کسی را جلب کند –دست کم توجه نیلufeffu200fu200e و آن اراذل را– از ...
ادامه مطلب
پل معلق آلیس مونرو / ترجمهی مژده دقیقی قسمت دوم نیل راست ایستاد. گفت: «جینی فکر میکند بهتر است توی ماشین بماند و همینجا توی سایه استراحت کند. ولی، راستش را بخواهی، من بدم نمیآید آبجویی بزنم.» لبخند سردی زد و به جینی پشت کرد. به نظرِ جینی، دلتنگ و عصبی میآمد. طوری که دیگران بشنوند گفت: «مطمئنی حالت خوب است؟ حتماً؟ از نظر تو اشکالی ندارد من چند دقیقه بروم تو؟» جینی گفت: «من حالم خوب است.» نیل یک دستش را روی شانهی هلن گذاشت و دست دیگرش را روی شانهی جون، و با حالتی صمیمانه همراه آنها ...
ادامه مطلب
ریموند کارور/ کلیسای جامع برگردان: فرزانه طاهری همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مرده اش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد،پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش. زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماسشان را با هم حفظ کرده بودند. نو...
ادامه مطلب
------------------------------------- تجدید دیدار جان چیور برگردان از پیمان خاکسار آخرین بار پدرم را در ایستگاه گرند سنترال دیدم. داشتم از خانهی مادربزرگم در ادیرونبک به کلبهای که مادرم در کیپ اجاره کرده بود میرفتم. برای پدرم نوشتم که برای تعویض قطار یک ساعت و نیم در نیویورک توقف دارم و از او خواستم اگر وقت دارد، ناهار را با هم بخوریم. منشیاش برایم نوشت که ظهر درکنار غرفهی اطلاعات منتظرش باشم و درست سر ساعت دوازده دیدماش که دارد از میان جمعیت به طرف من میآید. برایم ...
ادامه مطلب
فایل PDF متن انگلیسی آدم خوب کم پیدا میشود. مری فلانری اوکانر برگردان: احمد گلشیری مادربزرگ خوش نداشت به فلوریدا برود، دلش میخواست برود تنسی شرقی چند تا از بستگانش را ببیند و هر وقت فرصتی دست میداد، سعی میکرد نظر بیلی را برگرداند. بیلی پسرش، پسر یکییکدانهاش بود که در خانهاش زندگی میکرد. بیلی پشت میز، روی لبه صندلی، نشسته بود و سرگرم خواندن صفحهی ورزشی مجله جورنال بود. مادربزرگ گفت: «بیلی، اینجا رو نگاه کن، اینو بخون.» یک دستش را به کمر لاغرش گذاشته بود و با دست دیگر روزنامه ...
ادامه مطلب