چهره( صورت) آلیس مونرو ترجمه از دنا فرهنگ( جمعه ۸ تیر ۱۴۰۳)

خرید بک لینک

چهره

آلیس مونرو

برگردان: دنا فرهنگ

من مطمئنم که پدرم فقط یک بار به من نگاه کرد، من را واقعا دید. بعد از آن دیگر میدانست که توقع چه چیزی داشته باشد. آن روزها پدرها را توی اتاق انتظاری که زنهای زائو گریههاشان را میخوردند یا با صدای بلند درد میکشیدند و اتاق زایمانهای پرنوری که نوزادها به دنیا میآمدند، راه نمیدادند. پدرها فقط بعد از این که مادرها مرتب و سرحال زیر پتوهای رنگی توی بخش یا اتاقهای خصوصی و نیمهخصوصی بستری میشدند به دیدن آنها میآمدند. مادر من اتاق خصوصی داشت، چون موقعیت اجتماعیاش در شهر اینطور ایجاب میکرد و به خاطر آنچه بعدا پیش آمد، خوب هم شد که اتاق خصوصی داشت.

نمیدانم پدرم قبل از آن که پشت شیشه اتاق نوزادان بیاستد و اولین نگاه را به من بیاندازد مادرم را دیده بود یا نه. اما فکر میکنم بعد از دیدن من بود که پیش مادرم رفت و وقتی مادرم صدای پای او را از پشت در شنید عصبانیت را در آن احساس کرد اما درست نمیدانست که دلیلش چیست. هر چه نباشد مادرم برایش یک پسر به دنیا آورده بود، اتفاقی که باید هر مردی را خوشحال کند.

من میدانم که پدرم به مادرم چه گفت، یا دست کم روایت مادرم را از آنچه که پدرم به او گفته بود میدانم.

- چه جگر تکه پاره شدهای است.

و بعد: یک وقت به سرت نزند که با خودت بیاریاش خانه، ها!

یک طرف صورت من معمولی بود هست. بقیه بدنم هم از نوک پا تا شانه کاملا معمولی بود. قدم بیست و یک اینچ و وزنم هشت پوند و پنج اونس بود. یک نوزاد پسر شل و ول با پوستی روشن، هرچند که هنوز از سفر سختم به این دنیا کمی قرمز بودم.

ماه گرفتگی صورتم قرمز نبود، بیشتر بنفش بود. وقتی نوزاد و بچه بودم بنفش تیره بود، اما بزرگتر که شدم یک جورهایی کمرنگتر شد. اما هرگز آن قدر کمرنگ نشد که دیده نشود، که اولین چیزی نباشد که کسی را که از سمت چپ به طرفم میآیند شوکه کند. به نظر میآید که یک نفر روی صورتم انگور له کرده و لکهای بزرگ روی صورتم انداخته که فقط وقتی به گردنم میرسد تبدیل به قطره آب میشود. لکهای که بعد از آنکه یک پلکم را کاملا پوشانده روی بینیام افتاده است.

- عوضش سفیدی چشمهات سفیدتر و براقتر به نظر میرسد.

این یکی از حرفهای احمقانهای بود که مادرم میزد، وقتی سعی میکرد به من کمک کند با ایراد خودم کنار بیایم. کارش قابل درک بود و اتفاق خیلی عجیبی افتاد؛ آن طوری که من را زیر و بال و پرش گرفته بود من حرفهایش را باورمیکردم.

البته پدرم نمیتوانست کاری کند که نگذارد من را به خانه ببرند و حضور من، وجود من، شکاف عمیقی بین پدر و مادرم ایجاد کرد. هرچند که برای من باورش سخت است که قبل از آن هم شکافی بین آنها نبوده است. فکر میکنم هرگز با هم تفاهم نداشتند، یا دست کم رابطهشان خیلی سرد بوده است.

پدرم پسر مرد تحصیل نکردهای بود که صاحب یک دباغ خانه و بعدها کارخانه دستکش بافی بود. ثروت او کم کم در قرن بیستم کمتر میشد، اما ما هنوز توی خانه بزرگی که پدربزرگم ساخته بود زندگی میکردیم و آشپز و باغبان داشتیم. پدرم دانشگاه رفته بود و عضو اتحادیهای بود و بعد وقتی اوضاع کارخانه دستکش بافی زیاد خوب نبود، وارد کار بیمه شده بود. همانقدر که توی دانشگاه محبوب بود توی شهر هم همه دوستش داشتند. گلفباز ماهری بود و قایق ران خیلی خوبی. (یادم رفت بگویم ما توی خانهای به سبک دوران ویکتوریا روی صخره بالای دریاچه هورن زندگی میکردیم که رو به غروب ساخته شده بود.)

توی خانه واضحترین خصلت پدرم توانایی او برای تنفر و تحقیر بود. این دو فعل معمولا باهم همراه بودند، از غذاهایی خاص، بعضی مارکهای ماشین، بعضی از موزیکها، طرز صحبت کردن عدهای، مدلهای لباس، کمدینهای رادیویی و بعدها شخصیتهای تلویزیونی متنفر بود و آنها را تحقیر میکرد؛ به علاوه طبقات اجتماعی پایین و نژادهایی که در زمان او متنفر بودن و تحقیر آنها رایج بود، هرچند که احتمالا نه با آن قاطعیت که او از آنها متنفر بود.

در واقع بیشتر نظرات او توی شهر ما بین دوستهای قایقرانی پدرم یا رفقای اتحادیهاش مخالف چندانی نداشت. به نظرم تندی و غضبناکی بیانش باعث میشد حرفهایش تا آن حد ناخوشایند باشند و در عین حال برایش تحسین رفقایش را همراه بیاورد.

آن روزها همه درباره او میگفتند که حرفش را رک و راست میزند.

معلوم بود موجودی مثل من برای او توهینی بود که هرروز وقتی در خانه خودش را باز میکرد باید با آن روبرو میشد. صبحانهاش را تنها میخورد و برای ناهار خانه نمیآمد. مادرم این دو وعده را با من میخورد و نصف شامش راهم با من و بقیهاش را با پدرم میخورد. کم کم به نظرم سر این موضوع جروبحثی در گرفت و مادرم با من مینشست سر شام ولی غذایش را با پدرم میخورد.

معلوم است که بودن من کمکی به ایجاد زندگی مشترکی خوش بخت نمیکرد.

اما اصلاً چطور شده بود که آنها با هم زندگی میکردند؟ مادرم دانشگاه نرفته بود پول قرض کرده بود و به مدرسه تربیت معلم زمان خودش رفته بود. از قایق سواری میترسید و توی گلف دست و پا چلفتی بود. و اگر آنطور که میگفتند زیبا بود (نظر دادن درباره زیبایی مادر خود آدم راحت نیست) سرووشکلش واقعا شبیه زنهایی که پدرم میپسندید نبود. او درباره بعضی از زنها میگفت که «تودلبرو» یا بعدتر که پیرتر شده بود «عروسک» هستند. مادرم رژلب نمیزد. سینه بندهایی میبست که زیاد اندامش را نشان نمیداد. موهایش را میبافت و بالای سرش میبست که پیشانی سفیدش را بلندتر نشان میداد. لباسهایش همیشه از مدافتاده و یکجورهایی گل و گشاد بود. از آن زنهایی بود که میتوان با گردنبند مروارید تصورشان کرد. هرچند فکر نکنم هرگز گردنبند مرواریدی داشت.

چیزی که به نظرم میخواهم بگویم این است که من ضمینه ساز جروبحثهای دائمی آنها شده بودم. شاید هم شانس آورده بودند که بهانه دمدستی برای دعوا پیدا کرده بودند، مشکلی جدی که اختلافهای دیگر آنها را کمرنگ میکرد و شرایطی برایشان به وجود میآورد که راحتتر بودند. تمام سالهایی که در شهر خودمان زندگی میکردم هیچ وقت ندیدم زن و شوهری طلاق گرفته باشند. برای همین فرض میکنم زن و شوهرهای دیگری هم توی شهر ما بودند که زیر یک سقف هر کدام برای خودشان مستقل زندگی میکردند. زن و مردهای دیگری هم بودند که این واقعیت را قبول کرده بودند که حرفها و کارهایی توی دنیا هست که هرگز بخشیده نمیشوند و سدهایی بین آدمها وجود دارد که هرگزاز بین نخواهد رفت.

با این اوضاع سیگار کشیدن و مشروب خوردن زیاد پدرم غیر منتظره نبود. کاری که خیلی از دوستهایش میکردند و ربطی به موقعیتشان نداشت. وقتی که هنوز پنجاه و چند سالش بود سکته کرد و بعد از این که ماهها توی رختخواب افتاد مرد. تعجبی نداشت که مادرم تمام آن مدت از او نگهداری کرد. اما پدرم به جای آنکه ملایمتر شود و از مادرم تشکر کند او را با اسمهای هرزه صدا میکرد، واژههایی که به خاطر وضعیت بد جسمیاش واضح نبودند اما تلخیشان را هم خودش و هم مادرم درک میکردند و به نظر میرسید هر دو از آن شرایط راضی هستند.

توی مراسم خاکسپاری پدرم خانم موسفیدی به من گفت: مادرت یک قدیسه است. بلافاصله از او بدم آمد. آن موقع سال دوم دانشگاه بودم، وارد اتحادیه پدرم نشده بودم، حتا دعوت هم نشده بودم که ملحق شوم. دوستهای من همه تصمیم داشتند نویسنده یا هنرپیشه شوند. هرچند آن موقع هنوز همهشان خام بودند، وقت تلف کنهایی حرفهای، منتقدانی سخت گیر و زندیقهایی که تازه سروکلهشان توی جامعه پیدا شده بود. هیچ احترامی برای کسی که مثل قدیسهها رفتار کند قایل نبودم. اگر بخواهم روراست باشم حتا مادرم هم نخواسته بود که این طور به نظر بیاید. آن قدر ازهر خیال مذهبی و معنوی به دور بود که هرگز وقتی به خانه میرفتم از من نخواسته بود به اتاق پدرم بروم یا سعی کند ما را با هم آشتی دهد. مادرم احمق نبود.

تا وقتی من نه سالم شد همه زندگیاش را وقف من کرده بود، کلمهای که هیچ کدام ما هرگز به کار نبردیم اما به نظرم کلمه درستی است. خودش به من درس داد و بعد من را فرستاد مدرسه. به نظر میرسد که این کار حتما باعث کلی دردسر میشود، بچه نرنر صورت بنفشی که یک دفعه بیافتد بین یک مشت متلکگوی سنگدل و بیرحم. اما درواقع اصلاً توی مدرسه به من بد نگذشت و تا همین الان هم درست دلیلش را نمیدانم. به نسبت سنم قدبلند و قوی بودم و شاید همین کمکم میکرد. با این حال فکر میکنم که آن جوی که توی خانهمان بود، آن فضای بدخلقی و خشونت نفرت که از وجود معمولا ناپیدای پدرم سرچشمه میگرفت، باعث شده بود زندگی هرجای دیگری هم به نظرم قابل قبول و منطقی باشد. نه اینکه توی مدرسه همه با من مهربان باشند. اسمی هم رویم گذاشته بودند؛ دیوانه انگوری. اما تقریبا همه بچهها اسم مستعار ناراحت کنندهای داشتند. پسری که پاهایش همیشه بو میداد و به نظر میرسید سروکارش کمتر به حمام میافتد با رضایت با اسم بوگندو سر میکرد. من هم شکایتی نداشتم. برای مادرم نامههای طنزی مینوشتم و مادرم هم با شوخ طبعی جوابم را میداد و ازاتفاقات شهر و کلیسا برایم مینوشت. یادم میآید از جروبحثی که بر سر نصف کردن ساندویچها توی یک مهمانی عصرانه در گرفته بود برایم نوشته بود. حتا میتوانست با خوش خلقی و لحنی بذله گو اما نه تلخ از پدرم که توی نامههایش به او عالیجناب میگفت بنویسد.

تا این جا طوری نوشتهام که انگار پدرم دیو داستان و مادرم ناجی و محافظ من بوده است و اعتقاد دارم که این برداشت درست است. اما حتا پیش از آن که به مدرسه بروم آنها تنها آدمهای داستان من نبودند و فضای خانه تنها جایی نبود که من میشناختم. در ماجرایی که مدتها است آن را فاجعه بزرگ زندگیام میدانم پای شخص دیگری هم در میان بود.

فاجعه بزرگ زندگیام. از نوشتن این عبارت خجالت میکشم و نگرانم که به نظر هزل یا نوعی خودخواهی زننده بیاید. شاید درست نباشد که زندگی خودم را این طور ببینم و دربارهاش حرف بزنم وقتی که راه گذران زندگیام را خودم تعیین کردم.

من هنرپیشه شدم. تعجب کردید؟ دوره دانشگاه با کسانی میگشتم که توی تأتر فعال بودند و سال آخر نمایشی را کارگردانی کردم. طنزی ساخته بودم که چطور میتوانم طوری نقشی را اجرا کنم که تمام مدت نمایش طرف سالم صورتم به تماشاچیان باشد و هر وقت که لازم باشد روی صحنه عقب عقب راه بروم. اما هرگز کار به اجرای این نقشه نکشید.

آن روزها از رادیوی ملی نمایشهای دایمی پخش میشد و یک برنامه اسم و رسم دار هم یکشنبه عصرها اجرا میشد. اجراهایی از رمانهای شکسپیرو ایبسن. صدای من به طور طبیعی انعطافپذیر بود و با کمی آموزش بهتر هم شد. اوایل نقشهای کوتاهی به من میدادند. اما وقتی تلویزیون باعث شد برنامه به کل تعطیل شود من هرهفته برنامه داشتم و اسمم برای شنوندههای پروپاقرص شناحته شده بود، هر چند برنامه شنونده چندانی نداشت.

بعد از آن که دوران هنرپیشگیام سر آمد به خاطر صدایم راحت توانستم کاری به عنوان مجری برنامه پیدا کنم، اوایل توی وینیپگ و بعد در تورنتو. بیست سال آخر عمر کاریام مجری برنامه گلچینی از موسیقی بودم که روزهای هفته بعد از ظهرها پخش میشد. آن طور که بیشتر شنوندهها فکر میکردند من آهنگها را انتخاب نمیکردم. ذوق موسیقی چندانی ندارم. اما لحن کمی بذلهگویی که داشتم شخصیتم را قابل قبول نشان میداد. نامههای زیادی میگرفتیم. از پیرهایی که توی خانه تنها زندگی میکردند، نابیناها، رانندههای جادههای بین شهری کوهستانی، خانمهای خانه داری که وسط روز با کلی کار آشپزی و اتو کردن توی خانه تنها بودند و کشاورزانی که توی تراکتورهاشان هکتارها زمین را شخم میزدند یا صاف میکردند. از همه جای کشور.

وقتی من بالاخره بازنشسته شدم شنوندههای برنامه از ته دل ناراحت شدند.

میگفتند انگار یکی از اعضای خانواده یا دوستی نزدیک را از دست دادهاند. ناراحتی واقعیشان البته از این بود که برنامه رادیو دیگر هر زمان ثابتی از روزشان را پر نمیکرد. آن موقع روز قبلا بیبرنامه نبودند و به خاطر همین هم از تهدل متشکر بودند و من از این محبت آنها شرمنده میشدم و در کمال تعجب من هم احساساتم شبیه آنها بود. باید حواسم را جمع میکردم که وقتی بعضی از نامهها را میخوانم زیر گریه نزنم.

اما با وجود این خاطره من و برنامه به سرعت کم رنگ شد، برنامهها و دلبستگیهای دیگر جای آن را پر کرد. من به کلی از کارم کناره گرفتم و قبول نکردم مناقصههای خیریه اجرا کنم یا سخن رانیهای احساساتی بکنم. مادرم چندسال قبل بعد از عمری طولانی و پربار مرده بود اما من خانه خانوادگیمان را نفروخته بودم. حالا آماده میشدم آن را بفروشم و به مستاجر خانه نامهای دادم تا خانه را تخلیه کند. تصمیم گرفتم خودم مدتی توی خانه زندگی کنم تا اوضاع خانه به خصوص حیاط را سروسامانی بدهم.

زندگی بزرگسالی من در تنهایی سر نشد. بجز شنوندگان برنامهام دوستهایی هم داشتم. زنهایی هم در زندگیام بودند. بعضی زنها از مردهایی که به نظرشان نیاز به حمایت دارند خوششان میآید. دوست دارند دوروبر اینطور مردها بپلکند تا خودی نشان دهند. من برایشان مورد خوبی بودم. زنی که سالها دوست نزدیک من بود توی ایستگاه رادیویی ما منشی بود. زن مهربان و منطقیای بود که شوهرش با چهارتا بچه ولش کرده بود. سرنخهایی داده بود که بعد از این که آخرین فرزندش مستقل شود میتوانیم با هم زندگی کنیم. اما دختر آخرش هرگز از خانه مادرش نرفت، بچهدار شد و کمکم احتمال زندگی مشترک ما و تا حدی کل رابطهمان کم رنگ شد. بعد از این که بازنشسته شدم و به خانه قدیمیام برگشتم با او تلفنی صحبت کردم. دعوتش کردم که به دیدنم بیاید. بعد ناگهان شنیدم دارد ازدواج میکند و به ایرلند میرود. باید خیلی خودم را کوچک میکردم تا بپرسم دخترش و بچه هم با آنها میروند یا نه.

اوضاع باغچه خیلی خراب است. گیاههای دایمی هنوز بین علفهای هرز به چشم میخوردند. برگهایی به بزرگی چتر جای ریواسی هفتاد هشتادساله را نشان میدهند و نیم دوجین درخت سیب باقیمانده سیبهای کرموی کوچکی دادهاند که من یادم نمیآید چه نوع سیبهایی هستند. هر گوشه کوچکی را که تمیز میکنم کوهی از علف هرز و بوته جمع میشود. بعد باید پول بدهم تا آنها را ببرند؛ دیگر توی شهر اجازه نمیدهند کسی بوتهها را آتش بزند.

قدیمها تمام این باغچه را باغبانی به نام پیت نگهداری میکرد. فامیلیاش را یادم نیست. یک پایش را روی زمین میکشید و سرش را همیشه به یک طرف خم نگه میداشت. درست نمیدانم تصادف کرده بود یا سکته. آرام و با دقت کار میکرد و هیچ وقت حال و حوصله نداشت. مادرم با لحنی ملایم و محترمانه با او صحبت میکرد، اما او هرگز نظر مادرم را درباره این که کجا گل بکارد جدی نمیگرفت. از من بدش میآمد چون من همیشه با سهچرخهام توی باغچهها میرفتم. شاید هم برای اینکه یواشکی به او پیت آبزیرکاه میگفتم. نمیدانم این کلمه را از کجا یاد گرفته بودم شاید از یک نمایش کمدی.

دلیل دیگری هم همین الان به فکرم رسید و عجیب است که قبلا هرگز به آن فکر نکرده بودم. ما هر دومان ایرادی جسمی داشتیم که خیلی توی چشم میخورد. احتمالا فکر میکنید که مشکل مشترک آدمها را به هم نزدیک میکند. اما معمولا این طور نیست. شاید به خاطر اینکه هر کدام مشکلی را به یاد دیگری میآورند که به تنهایی راحتتر میشود فراموشش کرد.

اما مطمئن نیستم که این درباره خود من درست باشد. مادرم طوری همه چیز را ترتیب داده بود که من بیشتر وقتها اصلاً به صورتم فکر نمیکردم. میگفت توی خانه به من درس میدهد تا آن همه میکروب توی مدرسه برونشیتم را بدتر نکند. نمیدانم که آیا به جز خودم هیچ کس این حرفش را باور میکرد یا نه. خشونت پدرم چنان روی همه خانه سنگینی میکرد که واقعا فکرنمیکنم من بیشتر از بقیه در عذاب بودم.

در اینجا با اینکه میدانم احتمالا حرفم تکراری شده باید بگویم فکر میکنم مادرم کار درستی کرد. تاکید بیش از اندازه روی تنها ایراد واضح من و مسخره شدن و متلک شنیدن به خاطر آن در سن کودکی و وقتی جایی نداشتم که خودم را مخفی کنم برایم خیلی گران تمام میشد. این روزها اوضاع فرق کرده است. خطر اصلی برای بچهایی که مشکلی مثل من داشته باشد توجه و محبت مصنوعی بیش از اندازه است نه تنهایی و انزوا. آن روزها بیشتر زنده بودن و شوخ طبعی زندگی همراه با بدطینتی بود و مادرم این را میدانست.

تا چند دهه قبل شاید هم بیشتر ساختمان دیگری هم توی ملک ما بود، کلبه کوچکی که پیت ابزارش را آن جا میگذاشت و وسایل بیمصرف را آنجا انبار میکردیم تا تصمیم بگیریم با آنها چهکار کنیم. کلبه وقتی که زوج جوانی به نام جینی و فراس جای پیت را گرفتند خراب شد، آنها ابزار پیشرفته باغبانیشان را توی کامیونشان با خودشان میآوردند. بعدها باغبان حرفهای شدند و بچههایشان را که آن وقت دیگر نوجوان بودند برای کوتاه کردن چمنها میفرستادند و مادرم هم دیگر رغبت چندانی نداشت که کار دیگری برای باغچه بکند.

اما برگردیم سراغ کلبه. - چطور دارم از گفتن اصل ماجرا طفره میروم- زمانی قبل از این که کلبه تبدیل به انباری شود مسکونی بود. اول زوجی به نام خانم و آقای بل که آشپز و خدمتکار و باغبان و راننده پدربزرگ و مادربزرگم بودند توی آن زندگی میکردند. پدربزرگم یک اتومبیل پاکارد داشت اما هرگز رانندگی یاد نگرفت. وقتی من به دنیا آمدم دوران پاکارد و خانواده بل هر دو سر آمده بود اما به آن ساختمان هنوز کلبه بلها میگفتیم.

چند سالی در دوران کودکی من زنی به نام شرون ساتل با دخترش نانسی توی کلبه بلها زندگی میکردند. شرون همراه شوهرش که دکتری بود که اولین مطبش را باز کرده بود، به شهر ما آمده بودند و یک سال نشده شوهرش از مسمویت خونی مرده بود. شرون با دختر کوچکش توی شهر ما ماند، چون نه پولی داشت و نه کسی؛ احتمالا یعنی کسی را نداشت که بتواند از او نگهداری کند. تا این که کاری توی دفتر بیمه پدر من گرفت و به خانه بلها اسباب کشی کرد. یادم نیست که این ماجرا دقیقا کی بود. نانسی وقتی من اولین بار دیدمش چند سالش بود؟ شاید فقط سه سال؟ به احتمال زیادتر چهار سال. از من شش ماه کوچکتر بود. اما من هیچ خاطرهای از اسبابکشی آنها ندارم و از روزهایی هم که آن کلبه خالی بود چیزی یادم نیست. دیوارهایش را رنگ صورتی چرکی زده بودند و من همیشه فکر میکردم که این رنگ را خانم ساتل انتخاب کرده است انگار که او نمیتوانست توی خانهای که رنگ دیگری باشد زندگی کند.

معلوم است که من او را خانم ساتل صدا میکردم اما اسم کوچکش را برخلاف بیشتر خانمهای دیگری که میشناختم میدانستم. آن روزها شرون اسمی معمولی نبود. و توی ذهن من ربطی به یکی از سرودهای مذهبی که توی مدرسه یکشنبهها یاد گرفته بودم داشت. مادرم به من اجازه میداد که یکشنبهها به مدرسه مذهبی کلیسا بروم چون از نزدیک مراقبمان بودند و زنگ تفریح نداشتیم. از روی متنی که روی پرده مقابلمان میافتاد سرودهای مذهبی میخواندیم و فکر میکنم بیشتر ما حتا قبل از آنکه خواندن یاد بگیریم از روی شکلهایی که روی پرده میافتاد تا حدودی کلمههای شعر را میشناختیم.

ای جویبار سایه سیلما خنک جاری باش

زنبقها چه زیبا میرویند

رایحه پای تپه چه شیرین است

از رزهای شبنم نشسته شرون

فکر نمیکنم درواقع گل رزی گوشه پرده وجود داشت. اما با این حال من آن را میدیدم - میبینم - گلی صورتی کم رنگ که رنگ و بوی آن به اسم شرون ربط پیدا میکرد.

منظورم این نیست که بگویم که عاشق شرون ساتل بودم. وقتی که خیلی کوچک بودم و تازه از نوزادی در آمده بودم عاشق دختر خدمتکارمان که رفتاری پسرانه داشت بودم. اسمش بسی بود و من را با کالسکهام میبرد گردش و توی پارک تابم را آنقدر بلند هل میداد که تقریبابه میله بالای آن میرسیدم. بعد از آن هم عاشق یکی از دوستهای مادرم شدم که کت یقه مخملی میپوشید و صدایی داشت که به نظر میرسید به آن یقه ربط دارد. شرون ساتل از آن زنهایی نبود که کسی عاشقشان شود. صدایش مخملی نبود و چندان روی خوشی به من نشان نمیداد. موقع جنگ جهانی دوم هنوز مدل موهایش کوتاه با چتریهای حلقهای بود. رژلب قرمز براق تند میزد؛ شبیه هنرپیشههایی که پوسترهایشان را دوروبر خانهاش دیده بودم. و توی خانه معمولا کیمونویی میپوشید که روی آن به نظرم نقش رنگ و رورفته پرندهای بود لک لک؟ - که پاهای درازش من را یاد خود او میانداخت. بیشتر وقتش را روی کاناپه دراز میکشید و سیگار میکشید و بعضی وقتها برای این که ما یا شاید خودش را سرگرم کند، پاهای بلندش را توی هوا تکان میداد و دمپاییهای پرش را پرتاب میکرد. وقتی از دست ما عصبانی نبود صدایش خش دار و خشن بود. نه این که لحنش دوستانه نباشد، اما به هیچ وجه هم با ملایمت و عاقلانه و شمرده حرف آدم را تأیید نمیکرد، آنطور که من از یک مادر انتظار داشتم.

به ما میگفت بیچارههای احمق.

- آهای بیچارههای احمق برید بیرون و بگذارید من یک کم راحت باشم.

همان موقع هم که ما داشتیم ماشینهای نانسی را روی زمین سر میدادیم او زیرسیگاریاش را روی شکمش گذاشته بود و روی کاناپه دراز کشیده بود. دیگر چقدر آرامش میخواست؟

او و نانسی در ساعتهای نامنظمی غذاهایی نامعمولی میخورند. وقتی به آشپزخانه میرفت که برای خودش خوراکی بیاورد هرگز برای ما شکلات یا تنقلات نمیآورد اما درعوض نانسی اجازه داشت با قاشق از توی قوطی کنسرو سوپهایی بخورد که به سفتی پودینگ بودند و میتوانست از توی جعبه مشت مشت چیپس بردارد.

شرون ساتل معشوقه پدرم بود؟ برای همین به او کار و خانه مجانی داده بود؟

مادرم درباره او با مهربانی حرف میزد و بیشتر وقتها از بدشانسی و مرگ شوهرش میگفت. خدمتکارمان را میفرستاد تا برای آنها تمشک یا سیبزمینی و نخود فرنگی پاک شده که مال باغچه خودمان بود ببرد. به خصوص نخودفرنگیها را خوب یادم است. هنوز یادم هست که شرون ساتل روی کاناپه دراز میکشید و آنها را با انگشت به هوا پرت میکرد و میگفت: اینها را چه کارشون باید بکنم؟

من سعی میکردم کمک کنم: میتونید توی آب بریزدشون و بگذارید روی اجاق بپزید.

- شوخی میکنی؟

تا جایی که به پدرم مربوط میشود، هرگز پدرم را با او ندیدم. پدرم دیر سر کار میرفت و زود برمیگشت تا به فعالیتهای مختلف ورزشیاش برسد.

معلوم است که روزهایی بود که مادر نانسی خانه نبود و با کیمونوش روی کاناپه دراز نکشیده بود و میشد فرض کرد که آن روزها سیگار نمیکشید و استراحت نمیکرد، بلکه توی دفتر پدرم کارهای معمول اداری را انجام میداد. دفتر مرموزی که هرگز آنجا نرفته بودم و مسلما هم کسی نمیخواست سروکلهام آنجا پیدا شود.

وقتی او نبود خانم بداخلاقی به اسم خانم کاد توی آشپزخانه مینشست و به برنامههای بینمک رادیو گوش میکرد و هرچیزی دم دستش میرسید میخورد. هیچ وقت به فکرم نرسید وقتی من و نانسی همه روز با هم بودیم، چرا مادرم پیشنهاد نمیکرد خودش حواسش به ما باشد یا به یکی از خدمتکارها بگوید ما را نگه دارد تا لازم نباشد خانم کاد را استخدام کنند.

الان به نظرم میرسد ما تمام ساعتهای بیداریمان با هم بازی میکردیم. از وقتی که من حدود پنج سالم بود تا وقتی هشت سال و نیمه شدم. بیشتر بیرون بازی میکردیم. روزهایی که توی خانه نانسی بودیم و مادرش از دستمان عاصی میشد، لابد هوا ابری بود. نباید توی جالیز سبزیجات میرفتیم و گلها را خراب میکردیم، اما بیشتر وقتها توی باغچه توتفرنگیها یا زیر درختهای سیب بازی میکردیم و توی قسمت دستنخورده پشت کلبه برای موقع حمله هوایی آلمانها پناهگاه و مخفیگاه ساخته بودیم.

درواقع هم توی شهر ما یک پایگاه آموزشی نظامی بود و هواپیماها دایم از بالای سرمان پرواز میکردند و به خاطر همه این چیزهایی که یادآور جنگ بودند تصمیم گرفتیم که پیت به جای این که یک دشمن معمولی باشد نازی است و ماشین چمن زنیاش هم تانکش است. بعضی وقتها از اردوگاهمان که پشت درخت سیبی بود به او سیب پرتاب میکردیم. یک بار به مادرم شکایت کرد و او تنبیهمان کرد و آنروز ما را دریا نبرد.

مادرم معمولا من و نانسی را به ساحل میبرد. نه آن ساحلی که سرسره آبی داشت و پایین همان صخره زیر خانه بود. بلکه به ساحل کوچکتری که مادرم باید تا آنجا رانندگی میکرد میرفتیم؛ جایی که خلوتتر بود و کسی پرسروصدا شنا یا اسکی روی آب نمیکرد. در واقع مادرم به هر دو ما شنا کردن یاد داد. نانسی از من جسورتر و پرجنبوجوشتر بود و من به او خیلی حسودیم میشد. برای همین هم یک بار زیر یک موج بزرگ کشاندمش و نشستم روی سرش. نفسش را نگه داشته بود و محکم لگد میزد و مبارزه میکرد تا خودش را خلاص کند.

مادرم سرم داد زد: نانسی یک دختر بچه است. تو باید باهاش مثل خواهرت رفتار کنی.

من هم دقیقا داشتم همین کار را میکردم. هیچوقت فکر نمیکردم که نانسی از من ضعیفتر است؛ کوچکتر بود اما گاهی وقتها این به نفعش بود. وقتی که از درخت بالا میرفتیم میتوانست شاخههای کوچکتررا که تحمل وزن من را نداشتند بگیرد و مثل میمون بالا برود. و یک بار هم که دعوایمان شده بود بازویم را که جلوم گرفته بودم چنان محکم گاز گرفت که خون افتاد. قرار شد که یک هفته حق نداشته باشیم با هم بازی کنیم اما نگاههای خشمناکمان از پشت پنجره کم کم تبدیل به التماس و خواهش شد و اجازه دادند باز با هم بازی کنیم.

زمستانها میتوانستیم هرجای خانه که دوست داشتیم برویم. با برف و هیزم برای خودمان سنگر درست میکردیم و اگر کسی نزدیک میشد با گلولههای برف از خودمان دفاع میکردیم. خانه ما توی کوچه بن بست بود و زیاد سروکله کسی پیدا نمیشد برای همین مجبور بودیم که آدم برفی بسازیم فقط برای این که بتوانیم به آن گلوله برف پرت کنیم.

ممکن است پیش خودتان فکر کنید زن و شوهربازی چی؟ بله، از این جور بازیها هم میکردیم. یادم میآید یک با، ر یک روز خیلی گرم، توی چادری که نمیدانم برای چی پشت کلبه زده بودند قایم شدیم. از قصد توی آن چادر خزیده بودیم که سرتاپای همدیگر را کشف کنیم. چادر بوی تحریک کننده و درعین حال بچگانهای میداد، شبیه بوی لباس زیرهایمان که درآورده بودیم. از شدت هیجان قلقلکمان میشد، بعد عصبانی شدیم و خیلی زود خیس عرق شدیم و بدنمان میخارید و خجالت میکشیدیم. وقتی خودمان را از آنجا بیرون کشیدیم بیشتر از همیشه از همدیگر دور بودیم و به طور عجیبی با هم محتاط بودیم. یادم نیست باز هم این بازی را کردیم یا نه، اما تعجب نمیکنم اگر کرده باشیم.

قیافه نانسی به آن خوبی که قیافه مادرش یادم است توی خاطرم نمانده، اما فکر میکنم رنگبندی موها و چهرهاش به مادرش رفته بود یا دست کم آن موقع همان رنگ بود. موهایش بور بود و زیر آفتاب روشنتر هم شده بود اما کم کم قهوهایتر میشد. پوستش خیلی صورتی بود و حتا به قرمزی میزد. گونههای قرمزش یادم هست که انگار با مداد قرمز رنگ کرده بودند. این هم به خاطر ساعتهای زیاد بازی توی فضای باز و انرژی تمام نشدنی او بود.

توی خانه ما معلوم است که به جز اتاقهایی که توی آنها زندگی میکردیم جای دیگری نمیتوانستیم برویم. فکرش را هم نمیکردیم از پلهها برویم بالا یا پا توی اتاق پذیرایی جلویی یا ناهارخوری بگذاریم. اما توی کلبه هرجا دلمان میخواست میرفتیم. زیرزمین برای بعد از ظهرهایی که آنقدرگرم میشد که حتا ما هم خسته میشدیم جای خوبی بود. پلههای زیرزمین نرده نداشتند و میتوانستیم از هرچندتا پله که میخواهیم روی کف خاکی زیرزمین بپریم و وقتی که از این بازی خسته میشدیم سوار یک گاری قراضه میشدیم و مثل فنر بالا و پایین میپریدیم و به اسبی خیالی شلاق میزدیم. یک بار سیگاری را که نانسی از مادرش کش رفته بود کشیدیم (جرات نمیکردیم بیشتر از یکی برداریم) نانسی از من بیشتر تمرین داشت و واردتر بود.

توی زیرزمین یک کمد قدیمی پر از قوطیهای رنگ و لاک الکل خشک شده هم بود، قلم موهای مختلف که رنگ به آنها خشک شده بود و چوبهایی برای همزدن رنگ و تختههایی که روی آن رنگها را امتحان کرده بودند یا قلم موهایشان را خشک کرده بودند. بعضی از قوطیها هنوز درهایشان محکم بود و وقتی با زحمت سوراخشان کردیم، رنگ داخل آنها هنوزقابل استفاده بودند. بعد سعی کردیم که قلمموها را آنقدر توی رنگ فرو کنیم و روی چوب بمالیم تا نرم شوند. همهجا را کثیف کردیم اما نتیجه چندانی نگرفتیم. توی یکی از قوطیها توربانیتن بود که معلوم شد برای نرم کردن قلمموها خیلی بهتر از رنگ است. بالاخره با این تجهیزات مشغول رنگ کردن شدیم. آن موقع من هشت سالم بود و به کمک مادرم تا حدودی خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم؛ نانسی هم همینطور چون کلاس دوم را تمام کرده بود.

به او گفتم: تا وقتی کارم تمام نشده نگاه نکن.

و او را کمی از سر راهم کنار زدم. به فکرم زده بود که چیزی بنویسم. اما او هم خودش مشغول بود و داشت با قلممویش رنگ قرمز توی یک قوطی را هم میزد.

نوشتم: نازیها توی این ذیرذمین بودهاند.

گفتم: حالا نگاه کن.

پشتش را به من کرده بود و قلممو را به خودش میمالید. گفت: کار دارم.

وقتی برگشت تمام صورتش زیر لایه غلیظی از رنگ قرمز پوشیده شده بود.

رنگ را با قلممو روی تخته مالید و داد زد: حالا شبیه تو شدم؟ شبیه تو شدم.

از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. انگار توانسته بود جادو کند و چیزی را تغییر بدهد. انگار همه عمر دوست داشته این کار را انجام بدهد.

حالا باید سعی کنم اتفاقاتی که چند دقیقه بعد از آن افتاد را شرح بدهم.

اول از همه فکر کردم که قیافه نانسی وحشتناک شده است. باورم نمیشد که هیچ جای صورت من قرمز باشد. و در واقع هم نبود. نصف ماه گرفتگی صورت من رنگ قهوهای معمول همه ماه گرفتگیها بود. اما من خودم را توی ذهنم اینطور تصور نمیکردم. فکر میکردم ماه گرفتگیام قهوهای کم رنگ است.

مادرم البته آنقدر بیعقل نبود که همه آینههای خانه را جمع کند. اما آینه را میتوان آن قدر بالا آویزان کرد که قد بچه به آن نرسد. دستکم توی دستشویی این طور بود. تنها آینهای که من واقعا میتوانستم خودم را توی آن ببینم به دیوار جلویی خانه آویزان بود که در طول روز سایه روشن بود و شبها هم فقط کمی نور روی آن میافتاد. حتما به خاطر همین من فکر میکردم که نصف صورتم بیرنگ یا خیلی کم رنگ است؛ سایهای تقریبا رنگ موش یا خز.

من این طور فکر میکردم و برای همین هم نقاشی نانسی به نظر آن طور برخورنده میآمد، طنزی بیمعنی. با تمام قدرت هلش دادم طرف کمد و از دستش فرار کردم و از پلهها بالا رفتم. فکر کنم میخواستم آینهای پیدا کنم که توی آن صورتم را ببینم یا کسی که به من بگوید نانسی اشتباه میکند. آنوقت خیالم راحت میشد و میتوانستم دندانم را با نفرت توی تن او فرو کنم. تنبیهاش میکردم. اما آن لحظه وقت نداشتم که فکر کنم چطور. از کلبه بیرون دویدم. با این که شنبه بود مادر نانسی پیدایش نبود. روی مسیر سنگریزهای که دو طرفش پر از گلهای گلایل بود تا خانهمان دویدم. مادرم را دیدم که روی صندلی حصیری بالکن پشتی نشسته بود و کتاب میخواند.

از بین بغض و گریه فریاد زدم: قرمز نیست. من قرمز نیستم.

با قیافهای متعجب از پلهها پایین آمد هنوزنفهمیده بود چه خبر شده است. بعد نانسی دنبال من از کلبه بیرون دوید با صورتی درخشان و متعجب.

آن وقت مادرم فهمید.

با صدایی که من در عمرم نشنیده بودم سر نانسی داد زد: شیطان کثیف!

صدایش وحشی و بلند بود و میلرزید.

- نزدیک نیا. جرات داری بیا جلو. تو دختر خیلی خیلی بدی هستی. یک ذره رحم و مهربانی توی تو پیدا میشه؟ هیچ کس بهت یاد نداده که. .

مادر نانسی که موهای خیساش روی صورتش ریخته بود از کلبه بیرون آمد. حولهای دستش بود.

-ای خدا، توی این خانه آدم سرش را هم نمیتواند بشورد؟

مادرم سرش داد زد: جلوی من و پسرم این طوری حرف نزن.

مادر نانسی ناگهان گفت: چه خبره، چه خبره، نگاه کن چطور صدات را انداختهای رو سرت.

مادرم نفس عمیقی کشید: من صدام را روی سرم ننداختهام. فقط میخواستم به این دختر بیرحم تو بگم که دیگر نمیتونه پا تو خانه ما بگذاره. دخترت خیلی بیرحمه. آنقدر بیرحم که میتواند یک پسربچه را به خاطر اتفاقی طبیعی که اصلاً دست خودش نبوده مسخره کند. ادب و تربیت ندارد. حتا بلد نیست که وقتی من با خودمان میبرمش ساحل تشکر کند، حتا ممنون و لطفا هم بلد نیست. معلوم هم هست با مادری که همه روز یک ملافه دور خودش میپیچد و اینور و اونور میرود

تمام اینها مثل سیلابی از خشم، عصبانیت و درد و رنجی تمام نشدنی از دهن مادرم بیرون میریخت. با این که دیگر تا آن موقع من پیراهنش را میکشیدم و میگفتم: نکن، نکن.

بعد همه چیز حتا بدتر شد؛ اشک از چشمهایش سرآزیر شد و حرفش در بغضش نامفهوم شد و بدنش میلرزید.

مادر نانسی موهای خیسش را از روی صورتش داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 14:01

صفحه بندی