
۳۲۶ پیوستها مسجد،قاضی ربیحاوی از مجموعهی خاطرات یک سرباز، ۱۳۶۰ گفتم : «سرکار، یه وقت دیر نشه .» گروهبان گفت : «به تخمت. بپر پائین .» جیپ ما در نداشت. خندیدم و آمدم پائین. تفنگهایمان پشت کمرمان بود. گروهبان خاموش کرد و بعد هر دو راه افتادیم به طرف خرابه ، میدانستیم همیشه چند نفر آنجا هستند . خرابه، کاهگلی بود. گروهبان دست کرد تو یقهی پیراهنش و گفت: « ا...ه.. ، چقد گرمه.» گفتم : «یعنی پائیزم هس ، په .» آفتاب تند نبود اما هوا دم داشت. گروهبان گفت: «اگه چیزی داشتن...
ادامه مطلب