
آخرین مسئله- قسمت دوم صدایی در گوشم گفت: «واتسن عزیز من، حتی رضایت ندادهای که صبح بخیر بگویی.» با حیرت و ناباوری مهارناشدنی سرم را برگرداندم. روحانی سالخورده صورتش را به سوی من چرخانده بود. یک لحظه چین و چروکها صاف شدند. بینی از چانه فاصله گرفت. لب پایینی سر جای خودش برگشت و دهان از زمزمهی نامفهومش بازایستاد. چشمان تار، برق آتشین خود را بازیافتند و هیکل خمیده، راست شد. لحظهی بعد چارچوب این هیکل فروریخت و هولمز به همان سرعتی که آمده بود ناپدید شد. فریاد کشیدم: «خدای بزرگ چقدر مرا ترساندید.» آهس...
ادامه مطلب