
مُسَکِّن ساموئل بکت، ترجمه از مهدی نوید نمیدانم کی مُردم. همیشه به نظرم رسیده در پیری مرُدم، حوالی نود سالگی و چه سنی! بدنم هم تاب آورد از سر تا پا، اما امشب تنها در تختخواب سردم حس میکنم. پیرترم از آن روز، آن شب، وقتی آسمان با تمام روشناییهایش بر سرم نازل شد. همان که گهگاه از زمان نخستین سکندریهایم در دوردستهای زمین به آن چشم دوختهبودم. چون امشب هراسانتر از آنم که به صدای پوسیدن خودم گوش دهم. در انتظار زوال سرخ و عظیم قلب، شکافهای دیوارهی کورْروده و به انتها رسیدن قتلهای تدریجی در کاسهی سرم. یو...
ادامه مطلب