The Lord of The Time
یک داستان شبه سینس فیکشن
غلامرضا گلافشان
---------------
برای نمیدانم چند دهمین بار – یا شاید هم چند صدمین بار و بلکه چند هزارمین بار- پسرم گیر داده به نسل محترم من، فوق لیسانس کامپیوتر دارد و حالا باید یا به فکر ادامهی تحصیل در مقطع دکترا باشد، هر جا که شد چه مرتبط و چه غیرمرتبط و یا دست و پایش را جمع کند و برود خدمت مقدس سربازی بیکم و کاست و بدون کسورات قانونی که این کسورات یا داشتن سابقهی عضویت در بسیج است یا استفاده از سنوات جبهه و جنگِ بنده که مسلماً یک روز هم ندارم و اصلاً یکی از بحثهای ما همین است:
- بابا جان، حالا نمیشد چند ماهی بری جبهه، یا همون دور و برا، تا چند ماهی کسورات به من بخوره؟ شهید هم میشدی بد نبود.
- عزیزم، سازمان ما شدیداً این جنگ امپریالیستی را محکوم کردهبود و تازه کجای من به این میخوره که تفنگ دست بگیرم و بجنگم؟ خودت اگه بودی اجازه میدادی به جبهه برم؟ خودت چرا نرفتی عضو بسیج شی؟ پسر عموت که کاراشو کرده بود که لااقل به صورت صوری عضویت بسیج بگیری و از خدمتت کم بشه.
نه گذاشت و نه برداشت و در آمد که ما نسل آگاهی هستیم و تن به این کارها نمیدهیم، لابد ما نسل ناآگاه بودیم و ادامه دادند:
چطور اون زمان کلاشینکف دست میگرفتی و با ارتش شاهنشاهی جنگ میکردی؟
خدا ذلیل نکند عکاسی که روز ۲۳ بهمن ۵۷ یک عکس از بنده گرفت در حالی که یک قبضه کلاشینکف خالی در دست داشتم و پشت سرم یک تانک بود. آبها از آسیاب افتادهبود و منی که سعی میکردم آهسته بروم و آهسته بیایم و طوری در تظاهرات شرکت کنم که گربه شاخم نزند، در یک فرصت استثنایی این سعادت را یافتم که عکسم در تاریخ به عنوان یکی از مبارزینی که به ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی پایان دادند، جاودان بماند، چه میدانستم که این عکس باعث دردسر میشود ، شرح این دردسرها مفصل است و فقط همین مورد کافی است که یک بار سعادت یافتم به عضویت چند دقیقهای هیئت رئیسهی یک انجمن ادبی معروف دست یابم و تعریف از خود نباشد به قول سهراب سر سوزن ذوقی در ترانهسرایی دارم و البته پرواضح است که تاکنون هیچ خوانندهای سعادت این را نیافته که یکی از شعرهای مرا بخواند چون به قول یکی از منتقدین و شعرشناسان معروف، ترانههای من به صدایی زنانه نیاز دارد که آن هم ممنوع است و حاضر هم نیستم که خوانندگان زن خارج از کشور این ترانهها را بخوانند مگر این که شایستگی آن را داشته باشند و یکی از ملاکها هم این است که طرفدار سلطنت از هر نوعش نباشند، کمی سوسیالیست هم باشند هم که چه بهتر.
باری یک از اعضای خیلی جوان، عکس مذکورالتوصیف را بیرون آورده و فرمودند که شعر و شاعری با لطافت سر و کار دارد و کسی که به قول خودش افتخارش این است که سربازان هموطنش را که از پادشاهشان حمایت میکردند چون سوگند خورده بودند، به شهادت برساند، شایستهی عضویت در این انجمن نیست چه برسد به عضوت در هیئت رئیسه و با تشویق حاضرین رو برو شد و خدا رحم کرد که لیوان چینی یکی از حاضرین جوان جمجمهی من را نشکافت.
میگویم:
- پسر جان من نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز و جریان این عکس هم که گفتهم بارها، منو چه به سرنگون کردن شاهان؟ اصلاً این حرفها به آدم ترسویی مثل من میخوره؟
بار اولی که یکی از رفقا- فکر کنم سال ۵۶- یک اعلامیه گذاشت وسط کتابهایم داشتم از ترس میمردم، اگر مرا میگرفتند، بلافاصله تمام اعضای سازمان و رهبران را – که نمیشناختمشان حتی به اسم- لو میدادم.
رفتم خانه و گذاشتم خانه خلوت شود، در اتاقم را سه قفله کردم و پردهی پنجره را محکم کشیدم و کنترل کردم که از بیرون هیچ چیز معلوم نباشد، آن روزها داستانی از عزیز نسین خوانده بودم: از رادیو اعلام میشود که دستگاهی اختراع شده که اشعهای از خود ساطع میکند که با برخورد با آینه، هر اتفاقی که جلوی آن رخ داده را نمایان میکند، روی آینه را پوشاندم تا مبادا تصویر ضبط شود.
بعد از خواندنش با ترس و لرز، اول در جوهر مشکلی حل کردم و بعد سوزاندمش و خاکسترش را توی چاه مستراح ریختم.
اما هر چقدر که آهسته بروی و آهسته بیایی این گربهی نامرد بالاخره با شاخ نداشتهاش، شاخت میزند و بالاخره این اتفاق میمون در تابستان ۵۷ رخ داد و چند هفتهای مهمان کمیتهی مشترک ضد خرابکاری بودم و متأسفانه زیر شکنجهها و کابلها نمردم و از آن جایی که همه میدانستند که پُخی نیستم، آزاد شدم ولی مگر بچههای این دوره و زمانه دردهای ما را باور میکنند، تا ده پانزده سالی خوب میتوانستم با این چند هفته پز دهم و بعد به تدریج شدم «دشمن مردم».
فرزندان خلفم که معتقدند دچار توهم شدهام و عیال هم معتقد است که حقت بوده به همین راحتی.
یکی یک بار از من پرسید شما که از خلق دم میزنید چرا سی چهل سرباز وظیفهی بیگناه را در سیاهکل کشتید؟
سیاهکل؟ من اصلاً نمیدانم سیاهکل کجاست.
- سیاهکل پاسگاهی بود در شمال که چریکها با حمله به آن جنگ مسلحانه را شروع کردند. سال ۴۹.
- ممنون خوانندهی عزیز.
اصلاً سال ۴۹ من یک بچهی ده پانزده ساله بودم و اگر هم میخواستم به هیچ وجه نمیتوانستم در سیاهکل باشم. در ثانی سی چهل نفر سرباز وظیفه را از کجا آوردهاید؟ مگر یک پاسگاه کوچک چقدر نیرو میخواهد؟ ولی این حرفها توی کت کسی نمیرود.
پسرم هر روز غر میزند که من سربازی برو نیستم و یک کاری بکنید، چه کار میتوانم بکنم؟ با پیشنهاد من هم که میگویم جواز کسبی میگیرم بیا مغازهای در ارتباط با شغلت بزن و من هم کاری به کارت ندارم مخالفت میکند و میگوید که میخواهد مستقل مستقل باشد و تازه آن وقت شما را به جرم این که سرباز فراری را سر کار گذاشتید نمیگیرند؟
پیشنهاد بعدی مبنی بر این که صوری یا غیر صوری عیال را طلاق دهم تا پسر شاخ شمشادم سرپرستی مادر را به عهده بگیرد، مورد قبول عیال واقع نمیشود و تنها این راه باقی میماند که یا بمیرم و یا آن چنان بیماری صعب و بلکه لاعلاجی بگیرم که از مردن هم بدتر باشد.
- به هر حال پسر جان سعی میکنم یه روش میونبری پیدا کنم که در عرض دو سه ماه سرطان بگیرم یا خودمو طوری که کسی گمون خودکشی نبره، زیر قطاری چیزی بندازم چون باری همهی هراس من از این است که این قوانین شامل پسر خودکشیکننده نشه.
و راه دیگر که البته دردی از دردهای پسرم علاج نمیکند این است که دست از بدگویی از رضا شاه اول دوم و محمدرضای بیشماره بردارم تا لااقل سوهان روحش نشوم که این هم برای من قابل قبول نیست چون یک عمر مبارزاتم بر علیه طاغوتیان را زیر سؤال میبرد.
دخترم میپرسد.
- با کدام «ه» ؟
- اینجا با «ه» دو چشمه.
- فکر کنم معنیاش دور افتاده و هجران کشیده باشه.
- یکی اینجا پست کرده که ما باید تاوان یک مشت مهجوری بدهیم که شورش کردند. یعنی اینها از چه دور افتاده بودند؟
عیال میفرماید:
- معلومه، از عقل و خرد.
- نه بابا جان، بیسواده باید با «ح» جیمی مینوشت.
- خیلی هم آدم باسوادیه، دکترا داره، از این چیزا پیش میاد، حالا مهجور با «ح» جیمی یعنی چی؟
- یعنی کسی که از معامله و بعضی کارها منع شده.
همسر دخالت میکند:
- چون دیوونه و مجنونه.
- نه عزیزم، دیوانگی یکی از علل محجوریت است صغارت و عدم رشادت هم میتونه منجر به محجوریت بشه.
عیال قصد کوتاه آمدن ندارد:
- مهمترین علتش همون دیوونگیه.
- بله دخترم، یعنی یکی مثل من، احمق و دیوانه و بیشعور.
- بابا جان قصد توهین نداشتم، ببخشید، کی عاقلتر از شما؟ ولی کِی میاد این واژههای بیگانه رو از زبان فارسی دیپورت کنیم مثل تاجیکستان و ترکیه.
- واژه دیپورت بیگانه نیست؟
- نه اینا به روزن باید با دنیا پیش رفت.
- ترکیه رو خوب نمیدونم، فکر کنم ترکها فقط خط رو عوض کردن، در مورد تاجیکستان به ضرورت بود ولی هنوز کلمههای عربی به کار میره.
ولی این عیال قصد تمام کردن ماجرا ندارد، خانوادهاش درست است که کمی مذهبی و سنتی هستند ولی افتخارشان این است که در جریان انقلاب، نه تنها با شورشیان همگام نشده بلکه در تظاهرات به هواداری از اعلیحضرت هم شرکت کردهاند.
- چرا نمیگی به زور و اجبار؟ هنوز از استالین جانت حمایت میکنی؟ جون به جونت کنن کمونیستی.
- ربطی به استالین نداره، زمان لنین تغییر کرد، کمونیسم هم که همه میدونن مرده، من معتقد به سوسیالیسمام.
- اصلاً میدونی سوسیالیسم رو با کدوم لام مینویسن؟
با سکوتم خواستم غائلهای شدید تر از غائلهی آذربایجان را بخوابانم .
عیال ادامه میدهد:
- میدونستی قانونی تصویب شده که فرزند ذکوری که یکی از والدینش معلول باشن، معاف میشه؟
- بله دیوانگی هم نوعی معلولیت است، فردا میرم بهزیستی، میگم:
- میبخشید بخش صدور گواهی معلولیت همین جاست؟
- بله، معلولیت شما چیه؟
- دیوونه و محجورم خیلی هم زیاد.
- کد ملی؟ ما گواهی رو مستقیماً میفرستیم نظام وظیفه کارت معافیت صادر میکننن ده روز دیگه میآد در خونه، خونه باشین.
- کمیسیونی چیزی لازم نیست؟
- نه از وجناتتون معلومه.
پسرم و ایضاً دخترم، توقع دارند که هر وقت از گرانی مینالم یک رضا شاه روحت شاد را هم به قبل یا بعدش اضافه کنم:
- روحت شاد رضا شاه، این اینترنت هم عجب افتضاح شده، زمون اون مرحوم یه فیلم سینمایی در یه ثانیه دانلود میشد.
- مسخره میکنی پدر جان؟ همه میدونن که در زمان رضا شاه فقید اینترنت نبود و پسرش اینترنت دایال آپ اوورد و بعد تری جی. حالا که اینترنت فور جی هست رحمت به اینترنت دایال آپ زمان شاه فقید.
جلالخالق.
بعد پسرم سوییج ماشین را برمیدارد تا برود. معمولاً بعد از مباحثات طولانی بینتیجه برایش روتین شده.
خانمم میگوید:
- پسر جان، کجا میری با این اعصاب خراب؟
- میرم تئاتر، اپرا، دیسکو، ماشاالله این قدر امکانات داریم که وقت نمیکنیم از اونا استفاده کنیم.
و خطاب به من میگوید:
- پدر جان یک بار کلاهت را قاضی کن و ببین اون موقع بهتر بود یا حالا.
*
به حرفش گوش کردم، تا آن موقع مرغم یک پا داشت و سفت و سرسخت مثل کوه استوار ایستادهبودم که انقلاب باید انجام میگرفت و چه خوب که انقلاب شد، حالا بعدش چه شد و به کجا رسیدیم، بماند.
- بفرمایید کلاه جان شما قاضی.
- در چه مورد و بین چه کسانی باید قضاوت کنم؟
- معلوم است بین خودم و خود دیگرم، اصلاً خودت اون زمان و این زمان بودهی، بفرمایید بین این دو دوره قضاوت کنید.
- کی گفته من اون زمان بودم؟ من یادم نمیاید، خیلی که عمر داشته باشم سی سال.
- فروشنده با مدارک متقن ادعا میکرد که این کلاه قدمتی هفتاد هشتاد ساله داره و رو سر ارنست همینگوی و بزرگان دیگری هم بوده تا به ایران اومده و کریم سنجابی هم روسر میذاشته.
- خب، حسابی سرت کلاه گذاشته، من نه ارنست رو میشناسم و نه کریم. البته این روزها این چیزها عادیه و ما کلاهها میدونیم که در طول روز چند بار ما رو بر میدارند و یا روی سر دیگهای میذارند.
- زمان قبل این جور نبود؟
- راستش من که نبودم، ولی پیرترها میگفتن اون زمان این قدرها ما جابجا نمیشدیم. حالا خودت قضاوت کن.
و رفتم تا قضاوت کنم.
*
چه میشد اگر میشد رفت به سال ۵۷ کذایی و اوضاع را یک جوری عوض کرد و به عبارت دیگر نگذاشت که چوب تر انقلاب این همه کج شود؟ حفظ شاه ملعون که به هیچ وجه دلم رضایت نمیداد حالا اگر قول میداد که فقط سلطنت کند و کاری به کار دولت نداشتهباشد یک چیزی، مثل مرحوم الیزابت.
از «ادیسون» میپرسم:
- میتونی دستگاهی بسازی که ما رو در زمان جابجا کنه؟
اسمش «ادریس» است، یک مخترع مادرزاد، ما به او «ادیسون» میگوییم، این که اسمش طوری است که میشود آن را تبدیل به «ادیسون» کرد هم شاید اتفاقی نباشد، میگویند در زمان نوزادیاش وسیلهای اختراع کرده بود که مشکل افتادن پستانک روی زمین را حل میکرد. این آقای ادریس قنبری پنجاه سالی دارد. گویا از دانشگاه شریف فوق لیسانس مهندسی مکانیک گرفته و دروس دکتری فیزیک سیالات را گذرانده و پایان نامهاش را هم نوشته که به علت ایدههای عجیب و غریبش مورد قبول واقع نشده و بیخیال دکترا شده و صد البته که قصد مهاجرت دارد.
- اصلاً توی بهترین دانشگاه ایران هم نمیتونن منو درک کنن، یعنی سوادشو ندارن.
اختراعاتش عجیب و جالب است و گاهی کاربردی، دستگاهی که من خیلی از آن خوشم میآمد و به سفارش من ساخته شد، «کلم پلو شیرازی به همراه سالاد شیرازی و کوفته قلقلی ساز» است.
کافی است مواد لازم از قبیل برنج و گوشت و کلم و خیار و پیاز و غیره در خانههای روی سر دستگاه بریزی و تمام، سه ساعت بعد کلم پلو شیرازی با سالاد شیرازی و کوفته قلقلی تحویلت میدهد و جالب این که مقدار چاشنیاش را هم میشود تعیین کرد که البته خود دستگاه بعد از دو سه بار استفاده، خودش را مطابق ذائقهی شما تنظیم میکند فقط در ده دوازده درصد موارد یک اشکالی در غذا به وجود میآید، یا پلو ته میگیرد یا شفته میشود. یک بار هم پیاز و کلم را با هم اشتباه گرفتهبود و «پیاز پلو» تحویل داد. ولی باز نسبت به دستپخت بنده که در ۲۰ درصد موارد میسوزد و در ۳۰ درصد موارد هم غیر قابل خوردن به اکثریب قریب به اتفاق آرا - همه به جز خودم- تشخیص داده میشود، عملکردش فوقالعاده است ولی مگر چند بار در هفته میشود کلم پور شیرازی خورد؟ حالا در فکر این هستم سفارش بدهم غذای دیگری که به کلم پلو شبیه است- مثلاً هویج پلو- هم بپزد.
ادیسون فقط بر اساس سفارش اختراع میکند، مشکل خود را به او میگویی و او برای رفع این مشکل دستگاهی اختراع میکند.
مثلاً یکی از دوستان، یک در میان یادش میرفت زیب شلوارش را بندد، -تصدیق میفرمایید که چقدر ناپسند است که کسی با زیب باز در یک جلسهی رسمی شرکت کند - راه حل دست ادیسون است، یک سنسور با متعلقات که در صورتی که زیب در بیرون ساختمان باز باشد هشدار میدهد و تا زیب بسته نشود، دست بردار نیست، البته چنین ابزاری یا اجزای سازندهاش ممکن است خیلی جدید نباشد اما تصدیق میفرمایید که رفیق ما نمیتواند همهی مغازههای شهر را بگردد دنبال چنین وسیلهای.
نباید گمان کرد که اختراعات نامبرده منحصر به همین موارد مربوط به زندگی روزمره است، ایشان علاوه بر این اختراعات کوچک، در زمینههای مختلف دیگر که بسیار پیچیده بود نیز تبحر فراوان دارد، مثلاً یکی از کارهایش این بود که میتوانست هوای بیرون را حتی ۱۰ درجه سردتر یا گرمتر کند آن هم در شعاع ده کیلومتری و حتی ادعا میکند اگر حمایت شود میتواند مشکل گرمایش کرهی زمین را حل کند ولی تا به حال دولتی پیشنهادش را قبول نکرده و البته دخترم اعتقاد دارد که آقا ادریس درست است که نابغه است ولی در نابغهها هم ممکن است ژن حقهبازی یا لااقل لافزنی وجود داشته باشد.
بله، ادیسون ما قید این که دنبال کسی بگردد که برای ثبت اختراعاتش سرمایهگذاری کلان کند، زده است و اختراعاتش را در ذهن و یا همان گونه که گفته شد، به صورت سفارشی میسازد.
پر و پا قرصترین مشتریانش من هستم و پروفسور و رفیق و تیمسار و آق معلم و آقای مدیر و شوریدهی شیرازی که گاهی سفارشاتی به او میدهیم و خدا وکیلی راضی هم هستیم.
از نام شوریدهی شیرازی تعجب نکنید، محسن سعیدی یک شاعر سوپر آوانگارد اهل شیراز است که ظاهراً سالهای جوانی عاشق دختری بوده لیلی نام که در خانه شیرین صدایش میزدند – و البته ما گمان میبردیم که همه یا قسمتی از این ماجرا زاییدهی توهمات نامبرده است.- و آن چنین که در تواریخ عشاق ثبت است به وصال نرسیده و باز از آن جایی که
داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...
ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: شنبه 24 تير 1402 ساعت: 21:36