ویرایش نهایی
داستان'>داستان را به صورت PDF از اینجا دانلود کنید.
من شرخر نیستم، منیجر «شرکت وصول مطالبات ظاهراً غیر قابل وصول رابین هود»م. درسته، این شرکت جایی ثبت نشده ولی ثبت نشدنش دلیل بر نبودنش و مفید بودنش نیست. در کنار اون عضو مؤسس ولی غیر رسمی و حتی غیرقانونی «مؤسسهی نیکوکاری لیدیز اند جنتلمنز اند اودرز» هم هستم.
از نظر این بندهی حقیر، شری در این کار وجود نداره که کسی به دنبال خریدن اون باشه، یه نفر جنسی رو میخره، منطق و قانون و عرف و شرع متفقالقولن که خریدار باید وجهش رو پرداخت کنه. میگین اول باید رفت سراغ قانون، قبول، ولی این کار یه کمی دردسر داره و گاهی به نتیجه نمیرسه، یا اینقدر دیر به نتیجه میرسه که پول ارزشش رو از دست داده با این گرونی و تورم.
نه این که شر خر نداریم، خیلی هم داریم مثل… حالا مصداقشو ول کنید.
مبادا فکر کنید من اصول اخلاقی رو در این کار رعایت نمیکنم، اصلاً و ابداً، اول اخلاق بعد کار، من کار رو به عهده میگیرم، یعنی طلبکار چکا رو با مشخص کردن مبلغ دستمزد (معمولاً سی تا چهل و گاهی حتی شصت بسته به خطرات کار از قبیل احتمال زندون و مرگ) به من میسپره، بعد، بررسیای میدونی در مورد بدهکار شروع میشه: چه کاره است؟ در آمدش چقدره؟ چیزی که خریده ضروری بوده یا نه؟ بعد بر اساس جواب سؤالات روش مناسب رو به کار میبرم، طوری که اخلاق هم رعایت بشه.
میدونید که دو روش وجود داره: یکی این که من مبلغ چک رو با کسر دستمزد پرداخت میکنم، مثلاً اگه مبلغ چک ده میلیون بود من هفت میلیون میدم طلبکار و دیگه هیچ کاری به کارش ندارم، این در مواردی بیشتر کاربرد داره که مبلغ خیلی زیاد نباشه، برای شرخر – نه میبخشید شرکت وصول- ریسکش زیاده، شاید مثلاً بدهکار زد و مُرد یا رفت خارج، اون وقت دیگه سر شرکت بیکلاه میمونه، ولی طلبکار حداقل به هفتاد درصد پولش میرسه. تو این روش گاهی میشه پنجاه پنجاه هم توافق کرد.
روش دوم برای مبالغ بالاست، مثلاً پنجاه به بالا یا حتی صد، در این روش طلبکار و شرکت توافق میکنن که اگه طلب وصول شد، بیست یا سی درصد به شرکت داده بشه ولی معمولا ما یه مبلغی رو به عنوان بیعونه و دستمزد میگیریم، مثلاً پنج درصد حالا یه کم بیشتر یا یه کم کمتر. در این حالت ما خیلی ضرر نمیکنیم ولی ضرر اصلی رو طلبکار میکنه. اینو هم باید بگم که احتمال عدم وصول تقریباً صفره، هر جوری که شد بدهکار رو پول میکنیم، بعضی وقتا هم کل طلب وصول نمیشه. باز هم بهتر از هیچیه.
از نظر قانونی هم مشکلی نیست، در روش اول کاملاً قانون رعایت میشه. من یه چک دارم ده میلیون دلم میخواد اینو واگذار میکنم به شاگردم هفت میلیون، به قانون چه ربطی داره؟ به شکل صوری هم میشه کارایی کرد: من یه جنس میفروشم به طلبکار به مبلغ ده میلیون، اونم به جای، پول چک مشتری بد حساب رو پشتنویسی میکنه و به من میده، اونم یه جنس به من میفروشه به مبلغ هفت میلیون، منم پولشو میدم. کجاش غیر قانونیه؟ حالا کی میاد ببینه جنسی رد و بدل شده یا نه؟ یا اصلاً بفهمن که جنس رد و بدل نشده، مگه چی میشه؟
در روش دوم هم من به خاطر رفاقت میخوام طلب دوستم رو وصول کنم، یا اصلاً با هم شریکیم. شراکت دوستانه خیلی داریم، بدون هیچ مدرکی.
بالاخره هر چی نباشه قانون برای این به وجود اومده که دور زده بشه. نشد دور هم بزنی بیخیالش، اعدامت که نمیکنن، فوقش یه سال دو سال زندون.
من هر کاری رو قبول نمیکنم و علاوه بر این به وضعیت بدهکار هم توجه میکنم، مثلاً تصور فرمایید کارمند محترمی یخچال خونهش سوخته و غیر قابل تعمیره یا تعمیرش صرف نمیکنه، بدون یخچال که نمیشه زندگی کرد و البته بدیهیه که یخچال جدید باید چند سر و گردن از یخچال قبلی بهتر باشه. محاسبه میکنه که فلان مبلغ رو میتونه نقد بده و بقیه رو هم به صورت قسطی.
دو سه ماه قسط رو پرداخت میکنه و بعد یهو میزنه و مریض میشه، یا زنش یا بچهش، اون وقت مسئولیت انسانی ما چی میشه؟ بریم یخهش رو بگیریم که الله و لله پولمو بدین؟ یا کمکش کنیم؟ معلومه، گفتن نداره، من معمولاً این نوع کارا رو قبول میکنم، چون اگه شما قبول نکنید یه همکار دیگه قبول میکنه و هر جوری هست پولش میکنه. در این موارد تمام تلاشم رو میکنم که طلبکار مجبور بشه بیخیال پولش بشه.
اینها که گفتم مربوط به گذشته بود، حوادثی که پیش اومد باعث شد سرنوشت من عوض بشه و حالا تصمیم دارم کلاً مسیر زندگیمو عوض کنم، البته در این مورد باید بعداً فکر کنم، در ضمن یادم رفت بگم در وصول مطالبات رکورد من نود و نه و نود و نه در صد بود، چون به هر حال ما انسان کامل نداریم.
روز صفرم، سفارش
ساعت نه صبح بعد از خوردن صبحونه زمان چک کردن موبایلا و ایمیله، حالا یکی دو ساعتی دیرتر یا زودتر، در کار حرفهای باید حتماً چند تا موبایل داشت، حداقل سه تا. بعضی از مشتریا خیلی با کلاسن، پس ایمیل هم باید داشت.
پیشنهاد دندون گیری تا حالا نبوده، وصول یه طلب شش میلیونی از یک مغازه دار، گوشمالی یه ارز فروش، ترسوندن یه مزاحم، شکوندن شیشههای یه هایپر مارکت، میگه برای شیشیه شکوندن چند میدن؟ فوقش سه میلیون، و چند مورد آبرو بردن.
آهان، این خودشه، وصول یک طلب دو میلیاردی با چهل و پنج درصد دستمزد، بد نیست که نه، فوقالعاده است، به پیرزن همسایهی سابق مادرم قول دادهام که ببرمش زیارت، میبینید؟ همیشه از قبل کارهای خیری آماده است، البته اگه تا حالا نمرده باشه، بیست سال پیش نود سالی داشت. گفتم که من بخشی از درآمدم رو در راه خیر صرف میکنم. نگفتم؟
پیامک میدم:
- شغل بدهکار؟
- همه کاره و هیچ کاره، اگه بخوایم یه شغلی براش انتخاب کنیم باید بگیم: پررویی.
- وضع مالیش؟
- توپِ توپ، توپ هم نمیتونه تکونش بده.
از آدمهای پر رو خوشم نمیاد. برای فردا ساعت یازده صبح قرار میذاریم.
روز یکم، قرارداد
خرید، فروش، رهن، اجاره، آپارتمان، ویلا، زمین کشاورزی و مسکونی، اتومبیل نو و کارکرده، ارائهی کد رهگیری، کی دیگه دنبال این چیزاست؟
اینا چیزاییه که روی شیشههای بنگاه معاملات ملکی سفارشدهنده نوشته، از گفتن اسمش معذورم، ما معمولاً حتیالامکان مشخصات مشتری رو لو نمیدیم. ولی گفتن اسم کوچکش عیبی نداره: آبراهام.
عاقله مردیه، فکر کنم شصت و پنج سالی داره.
- شما چهارمین شر…
میخواد بگه شرخر.
- شرایط این بدهکار یه کمی فرق میکنه، حالا خودت برو ببین.
معمولاً در این نوع کارا قرار داد رسمی امضا نمیشه، قدیما یه تار سبیل وجه الضمان بود اما هیچ کدوممون سبیل نداریم.
- ضمناً این کار باید تا ساعت دوازده ظهر بیست و ششم ماه بعد انجام بگیره. یعنی حدود سی روز دیگه.
نه این دیگه نشد، ما تو کارمون خیلی مسئلهی مهلت زمونی نداریم، معمولاً حداکثر دو ماهه انجام میدیم ولی یه ماهه کمی بعیده، بعد از کمی جر و بحث توافق حاصل میشه که سهم من بشه پنجاه درصد و در صورت موفق نبودن تا تاریخ فوق بیست و پنچ در صد به من داده بشه.
کپی چک و سفته و سایر مدارک موجود رو تحویل میگیرم و با هم دست میدیم، این دست دادن همون سبیل گرو گذاشتن یا امضای قرار داده.
قرار شد به محض این که به عنوان بیعونه پنجاه میلیون بریزه به حسابم کار رو شروع کنم.
طرف نه آدرس محل سکونت داره و نه محل کار، یعنی قبلاً یه میوهفروشی داشته توی میدون تایمز، ولی واگذار کرده به شاگردش، خونهاش هم عوض کرده ظاهراً، باید با سر نخایی که دارم، پیداش کنم. خوشبختانه عکسش نمیدونم چرا موجوده.
روز سوم، دریافت بیعونه
دیروز بیعونه به حسابم واریز شد ولی دیروز تعطیل رسمی بود، من به قوانین کشور احترام میذارم، روز تعطیل، همه چی تعطیل.
ساعت یازده صبح توی قهوهخونه، دیوید کج و کوله جلوم نشسته.
- اسمش موری ایکسه. اینم عکسش، مال پنج سال پیشه، تو میدونای تره بار، عمدهفروشیای بزرگ و هر جای دیگه ممکنه بشه پیداش کرد. آدرس خونه و پاتوقاشو میخوام. پنج میلیون هم میریزم حسابت پیداش نکردی هم خوش و حق و حلالت. مغازهاش هم برو که البته دیگه اونجا نیست و فکر نکنم بشه اونجا پیداش کرد.
روز هفتم، شناسایی
سه چهار روز رو از دست دادیم، عیبی نداره، برای کسی که نه آدرسی داره و نه شغلی مشخص، طبیعیه، موقع چک کردن پیامکا، به پیامک دیوید بر میخورم:
- پیداش کردم گزارششو براتون فرستادم تو واتساپ.
صد بار من سفارش کردم که گزارشا رو به شکل صوتی توی ایتا بفرستید، گفتم که من مقید به قانونم، حالا خدا کنه فیلترشکنم کار کنه، من پول واسهی فیلترشکن نمیدم، معلوم نیست پولش کجا میره. البته در فکر اینم که تو کار فیلترشکن هم برم، میگن درآمدش خوبه.
- «عارضم خذمت آغای خودم حسبالدستور رفتم پی آغا موری، دکونش رو واگذار کرده به شاگردش مهمت نامی، ممد میگفت ماهی یه بار میاد حساب و کتاب میکنه و میره ولی خونش رو بلد نیستم، ولی اغا ما حس ششمون میگه که کی راس میگه کی دروق، اول تطمیش کردم، چیزی بروز نداد، مغازه خلوت بود، براش تیزی کشیدم، رنگش پرید. گفتمش من خیلی کله خرم از زندون هم نمیترسم. بندهی خدا از قبل جا زده بود:
- جون بچههام خونهشو بلد نیستم ولی میدونم که هفتهای دو بار میره کلهپزی، کلهخور مشتیایی هس بعضی وقتا منم دعوت میکنه برم، پریروز میدونم رفته، شاید فردا بره یا پس فردا. کلهپزی گولدن هد، تو خیابون یلو فلاور، ساعتای شش شش و نیم صبح حدوداً.
دیدم بندهی خدا بد جور ترسیده سه تا صدی گذاشتم تو جیبش اغا ما میدونیم کی راس میگه کی دروغ.
چن روز رفتم کله فروشی نیومد امروز هم رفتم. ساعت حدودای هفت دیگه داشتم میرفتم شکم شاگرده رو سفره کنم که سرو کلهاش پیدا شد خود ناکسش بود، با یه شاسی بلند اومد، منم رفتم دو تا پاچه و نصف زبون زدم تو رگ، جاتون خالی، ساعت هفت و نیم رفت، منم که نمیتونستم با یه موتور قراضه برم دنبالش ولی یه چیزی از تلفناش فهمیدم، سه چار بار براش تلفن زدن یا تلفون زد، عاشق تیم منچستر سیتیه، امروز هم دربیه، شاید بشه اونجا پیداش کرد، نشد هم دو سه روز دیگه باز میاد کله پاچه بخوره، میشه تعقیبش کرد، کله پز هم فکر نکنم خونهشو بلد باشه. زت زیاد.»
مگه میشه تو استادیوم «ایتحاد» پیداش کرد، بین سی چهل هزار نفر، حالا خدا رو شکر که نمیذارن استادیوم پر بشه.
روز یازدهم، تعقیب
تعقیب جز مراحل اصلی نیست ولی برخی از طعمهها ناجوانمردانه این مرحله رو به کار اضافه میکنن.
گشتن تو استادیوم فایدهای نداشت، دو نفر رو فرستادم، مثل گشتن سوزن تو انبار کاه بود. از شانس بد من ظرفیت رو رسونده بودن به هشتاد هزار.
فرداش دو نفر رو با موتور تریل فرستادم کله پزی کشیک بدن. بالاخره دیروز اومد و بچهها ردشو زدن، خونهاش تو خارج شهره، فردا باید خودم برم سراغش، ببینم حرف حسابش چیه، البته تنهایی نه.
روز سیزدهم، مذاکره
مذاکره در کار ما خیلی مهمه، بعضی از همکارا این قسمت رو نادیده میگیرن و یک راست میرن سراغ تهدید و زور.
با گشادهرویی از من و همکارم پذیرایی میکنه، در مذاکرات نقش همکار بسیار مهمه، جیمی گوریل فردیه که بعد از مشاوره با سایر همکارا انتخاب میکنم، دو متری قد داره، چندساله که پرورش اندام کار میکنه و همیشه یه تکپوش تنگ آستین کوتاه بدن نما میپوشه تا خالکوبیای روی دستش دیده بشه.
البته فری الفانتن شوهه هم بود، کفشش سفارشیه، چون معمولاً شرکتها کفش بالای ۴۸ تولید نمیکنن، ولی یه کمی زود جوش میاره.
- میبخشید که وسایل پذیرایی آماده نیس، بچهها چند روزی رفتن ایران، من به نوکر و کلفت و باغبون هم اعتقادی ندارم، خودم بچه کلفت بودم. میدونم برای پیدا کردن من به زحمت افتادین، شرمنده ولی از دست این خیریهها فراریام، من به اندازهی خودم کمک میکنم، وضع خودم این روزا خوب نیست، چه مالی و چه جسمی، فشار خونم یه دفعه میره رو نوزده بیست، چربی خونم بالای سیصد چارصده، رگای قلبم گرفته، یه کمی استرس بهم وارد بشه، رفتنیام.
میگم:
- اون وقت کله پاچه براتون خوبه؟
- ای آقا مگه میشه بدون هفتهی دوبار کله پاچه خوردن زندگی کرد؟ برای من سفارشی چربیش رو میگیرن، پشتش هم نصف بطری آب لیمو خالص میخورم، بعدش هم یه فندق شوید.
- چرا از روش دکتر رهازاده استفاده نمیکنید؟ ایشون دویست سال پیش معتقد بودن که باید از روغن اردهیکنجد استفاده کرد.
جیمی میگه:
- روش دکتر خوباندیش هم خوبه، ایشون هم حجامت رو توصیه میکردن.
- راستش این دستور پروفسور تهرانیانه ، توی هاروارد بعد از این کتابای پزشکنماها رو سوزوندن، داره کتابای ایشون تدریس میشه، حالا فرمایشتون؟
- اوستام آقای زد یه فقره چک از شما داره، دو میلیارد ناقابل، اگه لطف کنید پرداخت کنید، ممنون میشم.
- شرمنده یادم رفته بود، بیست و ششم اکتوبر، ساعت یک بعد از ظهر با سود دیر کردش میدم، حله؟
از نظر من حل بود، تلفن میزنم به آقای زد و ماجرا را میگم.
- قرارداد ما چی بود؟ قبل از ساعت دوازده ظهر بیست و شش اکتبر، یه ثانیه دیرتر، قرار داد باطل میشه.
من عادت ندارم تو کار مشتریام چون و چرا بیارم.
- شرمنده اوستا قبول نمیکنه، قبل از دوازده ظهر، بدون یه ثانیه تأخیر. فکراتون رو بکنید و گرنه مجبوریم بسپاریم دست قانون یا رو بیاریم به روشای دیگه.
- من که گفتم میدم، اگه بفته دست قانون تا دو سال دیگه هم خبری از طلب نیست، البته از راههای دیگه هم میتونین وارد بشین، مثل کتک زدن و شکنجه، ولی در مورد من مردنی که با یه تشر سکته میکنم باعث دردسر براتون نمیشه؟
کتککاری تو مرام من نیست، یعنی حقالمقدور، برای کسی استفاده میشه که قابلیت کتک خوردن داشته باشه، باید روش بیشتر فکر کنم.
با کمی تهدید خونهاش رو ترک میکنیم.
روز چهاردهم، بست نشینی
مذاکرات مسالمتآمیز شکسته خورده به نظر میرسه، اون که میگه پول رو پرداخت میکنم، نمیدونم آقای زد چه اصراری داره که حتماً تا دوازده ظهر پرداخت بشه؟ ولی ربطی به من نداره.
یکی از روشهای ما بستنشینیه، همون کاری که تو زمان مشروطه هم رایج بود ولی ما کاری به سفارت انگلیس نداریم، مأمور وصول میره دم در خونهی بدهکار بدحساب و یک فرش میندازه –گاهی با زن و بچه- جوری که همهی اهالی محل بفهمن که یارو بدهکاره و طلبش رو نمیده.
بار قبل شب رفتیم خونهشون و نفهمیدم اوضاع از چه قراره.
تدی چترباز رو میفرستم تا بررسی کنه این مرحله رو چطور میشه انجام داد، یکی دو ساعت بعد زنگ میزنه:
- آقا از قبل دو سه خونواده درِ کوچهاش قالی اونداختن و نشستن.
- یعنی اونا هم طلبکارن؟
- نه از اقوامش هستن امروز هم که یکشنبه است اومدن تفریح، دور و بر خونهش هم فقط باغه.
فرصت مناسبیه که جار و جنجال راه بندازیم و آبروش رو جلو فک و فامیل ببریم.
ادامهی رز چهاردهم، جار و جنجال به قصد آبرو بری
با اکیپی از بددهنترین اعضای گروه از جمله سامی سیر و پیاز، عازم محل مورد نظر میشیم، تحقیقات اولیه نشون میده که بدهکار هم خونه است.
خونهاش مجهز به آیفون تصویریه، سامی رو میفرستم که اول سه چهار بار پشت سر هم زنگ بزنه و بعد بلافاصله با دست در رو محکم بکوبه.
از پشت آیفون میگه:
- مگه سرشو اووردین، بفرماید داخل اگه امری دارید.
- آی یارو، مال مردم رو خوردی، چپیدی تو خونه؟
این رو سامی میگه و چند تا فحش غیرقابل ذکر هم حوالهاش میکنه.
حالا توجه بقیه جلب شده و چند تا جوون دختر و پسر – حدود هفت هشت تا – دورمون جمع میشن به اضافهی تعداد معتنابه زن و مرد میونسال و بچه.
یکی از دخترا که خیلی هم قلدر به نظر نمیرسه جلو میاد و میکوبه تو سینهی سامی.
- مردکهی نفهم، حرف دهنتو بفهم، آقامون کی مال مردم رو خورده؟ درست حرف بزن.
سامی میخواد جواب بده که با یه ضربهی دیگه، پخش زمین میشه، احساس میکنم هوا پسه، درسته ما همه شیر ژیان هستیم ولی در مقابل مورچگان متحد قاعدتاً نباید حرفی برای گفتن داشتهباشیم.
همه چیز آن روز به خوبی پیش رفته بود اگه دو سه روز همهمون تو رختخواب نیفتاده بودیم.
روز هفدهم، بهتون
تا صبج امروز تو رختخواب افتاده بودم و در نتیجه مغزم هم درست کار نمیکرد. سنگ و چوبا به کنار، نمیدونم کدام شیر پاکخوردهای محکم کوبید زیر شکمم، خدا کنه بیاولاد از دنیا نرم. آدم باید حداقل یه دختر پسری داشته باشه که سر جنازهش گریه کنن، البته دختر باشه بهتره.
به اندازهی کافی وقت تلف کردیم، اگه وقت داشتم دو سه روز دیگه هم تو رختخواب جاخوش میکردم و بعد میرفتم دنبال دوا درمون.
همهی شما پرندهی زیبایی به اسم پرستو رو میشناسین، قدیما بهش میگفتن پرسوک، یکی از خصوصیات پرستو اینه که میره خونهی مردم لونه میسازه.
تو شغل ما هم پرستوهایی هستن که در موقع لزوم پروازشون میدیم به طرف بدهکار بیچاره.
بقیه بیمحابا از این پرستوها جا و بیجا استفاده میکنن ولی شما که تا حالا منو شناختین، نهایت احتیاط رو به کار میبرم تا حتیالمقدور آبرو بدهکار حفظ بشه.
روش من اینه که پرستو رو میفرستم تا سر و گوشی به آب بده و تا اون جایی که میتونه به سوژه نزدیک بشه و دوستان عکاس، عکسی از اون دو تا بگیرن. گاهی هم از پهپاد استفاده میشه، در قدیم که عکاسی رواج نداشت کار یه کمی سخت بود بدون مدرک نمیشد چیزی رو ثابت کرد و فقط بدهکار تهدید میشد به این که میریم ازت شکایت میکنیم و گاهی هم متقابلاً طلبکار تهدید به شکایت میکرد.
خلاصه با عکس بدهکار رو تهدید میکنیم که اگه پولو نده عکس رو میفرستیم برای اهل و عیالش یا میذاریم توی اینستاگرام، در مواقعی جواب میده. در مواقعی هم ثابت میکنه دیپ فیکه حتی اگه واقعی باشه.
البته همکاران محترم ممکنه که روشهای دیگهای هم به کار ببرن در این راستا که از گفتنش معذورم.
روز نوزدهم، تهدید
امروز صبح پرستو – هنوز اسمشو نگفتم؟ بذار نگم – زنگ زد که آقای ایکس چه مرد نازنینه، قراره با هم ازدواج کنیم، لطفاً دست از سر شوهر من بردارید.
قلباً از این بابت خوشحالم، دختر خوبیه، حقشه سر و سامونی بگیره. حالا گیرم که فعلاً عقدشون دائم نباشه، بلده چه جوری جای خود رو باز کنه، آقای ایکس هم الحق آدم بدی نیست.
خودم هم میدونم که در بارهی سوژهی عجیبی مثل آقای ایکس خیلی تهدید کاربرد نداره، لابد خودتون تا حالا فهمیدید که این کیس با کیسای دیگه تومنی صنار فرق داره، خیلی چغر بد بدنه، مثل ماهی از دست آدم در میره. ولی به هر حال تلفن میزنم بهش، تلفنشو از کجا اووردم؟ خودش با میل به من داد یعنی کارت ویزیتشو به من داد: صادرات، واردات، مقاطعه کاری و چند کار دیگه.
- شما هستید آقای ایگرگ؟ حالتون خوبه؟
- الحمد لله به دعا گویی مشغولیم. زنگ زدم یه مقداری از خودمون براتون بگم، میدونی که ما بعضی وقتا مجبوریم دست به کارای دیگهای هم بزنیم مثل…
- بله بله خودم در جریانم، راستی بابت اون روز من متأسفم، نباید این قدر محکم میزدن زیر شکمتون، بچه که دارید؟
- خوشبختانه نه، من با کارم ازدواج کردم، بچههای من همون بچههای پرورشگاهی هستن که بهشون کمک میکنم. حالام که دیگه فکر نکنم بچهدار بشم.
- به هر حال اگه در روند دوا و درمون کمکی خواستید رو در واسی نکنید، وجدان من معذبه.
- نه آقاجون خودمون چه گلی به سر دنیا زدیم که بچهمون بزنه؟ به قول ابوالعلا هذا جنایتُ ابی بعدش نمیدونم چی و چی و چی.
- نفرمایید، دنیا به آدمایی مثل شما احتیاج داره، راستی حالا چه امری داشتید؟ آهان، داشتید تهدید میکردید. قبلاً بهتون گفته بودم که من رفتنیام، هرگز یه مردنی رو تهدید نکن.
میبینید گرفتار چه آدم نازنینی شدهام؟ آدم جلوی اقای ایکس زبونش بند میاد.
گروگانگیری خیلی در کار ما رایج نیست، به دردسرش نمیارزه، ولی گاهی با در نظر گرفتن همهی جوانب اجتناب ناپذیره.
فکر نکنید که تو این مدت بیست و چن روز بیکار بودیم، دادم جیک و پوک آقای ایکس رو در اووردن:
در حال حاضر با زن ظاهراً سومش زندگی میکنه، حداقل بیست و پنج سال با هم اختلاف سنی دارن، یک دختر پنج ششساله دارن و اون طوری که خود آقای ایکس هم گفت فعلاً تو ایران هستن، در واقع بیشتر سال اینجا نیستن و آقای ایکس سر پیری مجردی زندگی میکنه، زن اول رو که طلاقش نداده بود، هم فوت کرده، یه دختر بیست و هفت ساله دارن که اونم یه بچهی هشت ساله داره. زن دومش رو طلاق داده و یه پسر هجدهساله هم از او داره.
در یه جلسهی نیمساعته به نتیجه رسیدیم: اقای ایکس اهل شکایت نیست، ما هم که همیشه با گروگانا خوش رفتاری کردیم، خود گروگان روش نمیشه شکایت کنه، زن دوم که مسلماً گروگان به حساب نمیاد، پسره هم هیچ چی، حوصلهشو ندارم، میمونه دختر و نوه، خدا رو خوش نمیاد دختر بچه رو از مادر جدا کنیم، پس هر دو تصویب میشه.
دختره یه دفتر دکوراسیون داره، شوهرش هم عسلویه است و سالی ده پانزده روز میاد، دختره بنا به موقعیت شغلیش میره خونهی سفارش دهنده، پس همه چیز جوره. دخترش هم بیشتر وقتا تو دفتره، متأسفانه تو کسب و کار ما پارتی بازی و قوم و خویش بازی خیلی رایجه، کاریش هم نمیشه کرد، آدم با قوم و خویش نزدیک خودش راحتتره.
قرار میشه خواهرم و شوهرش به بهانهی سفارش تغییر دکوراسیون آپارتمانشون برن سراغش.
روز بیست و سوم، گروگان گیری
در محل نگهداری گروگانا حتماً باید باشم، خواهرم و شوهرش هنوز خیلی کمتجربهان، شوهره سه چهار باری بازداشت شده ولی خواهرم نه، باید یه موقعیت به وجود بیارم که یه جرم کوچیک مرتکب بشه و ده پانزده روز بره زندون، زندون خلافکارو رو با تجربه میکنه.
ساعت یک بعد از ظهر گروگانا با پای خودشون به دامگاه میان. بعد از کمی خوش و بش دختره شروع میکنه به گشتن توی آپارتمان و یادداشت برداشتن. حالا باید بشینیم و کمی در مورد دکوراسیون بحث کنیم. توی همین مدت کوتاه خواهرم و دختره با هم صمیمی شدن.
- بفرمایید خانوم، چه دختر نازی دارید؟ اسمش چیه؟
- سارا
- بیا سارا جون دوست داری بازی کنی با پلی استیشن؟
پلیاستیش مال شوهر خواهرمه، هنوز بچه ندارن، مردکهی گنده خجالت نمیکشه.
دختر کوچولو رو دک میکنیم تا راحت صحبت کنیم.
خواهرم بحث رو شروع میکنه، طبق قرار قبلی:
- ژوزفین جون، شما ناراحتی قلبی، فشار خون یا بیماری اعصاب ندارین؟
- این چه سؤالیه که میپرسی نادیا جون؟ الحمدالله من سالم سالمم.
به همین زودی جان هم شدهن. حالا نوبت منه:
- خدا رو شکر، ببینید ژوزفین خانوم، کارفرمام یه طلب گنده از پدرجانتان داره، گفتیم یه دو سه روزی مزاحم شما بشیم و شما رو ظاهراً گروگان بگیریم، خیالتون راحت باشه، بیشتر از دو روز فکر نکنم طول بکشه.
- ولی فکر نکنم پدرم ما رو به یاد بیاره، بابام کلی بچه داره که روحش هم از بودنشون خبر نداره اصلاً شما رو دیده؟
- بله، خدمتشون رسیدم.
- خوب، هر که شما رو ببینه میفهمه که اهل آزار و اذیت یه مورچه هم نیستید، چه برسه به کشتن یه زن و بچه.
- حالا چرا کشتن؟
- مثل این که تو گروگان گیری ناشی هستید، گروگانگیر لااقل باید تهدید به کشتن گروگانا بکنه. گاهی هم انگشتشونو ببره یا چشمشونو در بیاره، من حرفی ندارم، همین الآن زنگ بزنید به آقای ایکس خودتون میفهمید.
زنگ میزنم و میذارم رو بلندگو:
- به به آقای ایگرگ کم پیدایید، گفتم حتماً بر اثر جراحات وارده مردید.
- بدبختانه هنوز نفسی هست، غرض از مزاحمت این بود که به عرض برسونم دخترتون و نوهتون گروگان ما هستن.
- اسمشون چیه؟
- ژوزفین و سارا
- به یاد نمیارم، من از این دخترا و نوهها زیاد دارم، دختره شوهر داره؟
- بله، البته.
- خوب بر فرض که ثابت کنی که اینا دختر و نوه من هستن، اینم نه با شناسنامه، با آزمایش دی ان ای، من معتقدم که دختر و پسر وقتی هجدهساله شدن باید برن پی کارشون، تازه مگه دختره شوهر نداره؟ زنگ بزنین شوهرش پولتونو بده. خداحافظ
- بهتون گفتم که، پدرم از این دختر و پسرا زیاد داره.
موندهم که چه کار کنم، میگم:
- حالا تصویری زنگ میزنم خودتان باهاشون صحبت کنید، برای تأثیر بیشتر بهتره دست و پاتون رو ببندیم، اشکالی نداره؟ از خجالتتون در میام.
- نه چه اشکالی داره، بالاخره شاید بابام منو شناخت و یه پولی دست و بال منو بگیره، بهتره دست و پای دخترم هم ببندید. سارا جون بیا گروگانگیری بازی.
با هزار زحمت ارتباط برقرار میشه، و ماحصل گفتگوی پدر و دختر این میشه با حذف مقدمات:
- پدر جان پولشون رو بده وگرنه منو و نوهات رو میکشن.
- شما دختر کی هستید؟ بذار حدس بزنم از رو قیافهات، البته اگه قصد اخادی نداشته باشی و دختر من باشی، نانسی؟ الیزابت؟ خودت بگو.
- ویکتوریا.
- بذار فکر کنم، بله یه زنی به اسم ویکتوریا داشتم، فکر کنم دومیش بود.
- نه، اولیش.
- بله، یادم اومد، حالش چطوره؟
- عمرشو داد به شما.
- خدا بیامرزدش، در حقش خیلی بدی کردم، حالا از کجا بفهمم که دختر اونی؟ یه نشونی بده.
- روز ششم خورش بادمجون درست کردهبود، ترشیش زیاد شده بود، شما هم کوبیدید تو گوشش.
- بله بله یادم اومد، دخترش هم یادمه، یه شب اومدم خونه خسته بودم، فکر کنم دو سالش بود، خیلی اذیت میداد منم یه کارد دم دستم بود پروندم خورد بالای ابرویش، بذار ببینم، اقای ایگرگ زوم کن رو چشم و ابروی چپش، بله بله خودشه، شرمنده دخترم، ولی این زخم با نمکت کرده، جوون بودم و جاهل، حالا چطور میتونم جبران کنم؟
- بابا جان منو از دست اینا نجات بده.
- از این بابت خیالت راحت، اقای ایگرگ نمیتونه دماغش رو بکشه بالا، ببین طنابو چطوری بسته؟ یه بچهی شش ماهه هم میتونه طنابو باز کنه. اینم نوهی گل منه؟ اسمش چی بود؟ آهان سارا، خوبی سارا جون. ژوزفین جان من امشب دارم میرم آنتالیا، با نانا جون مادر جدیدت، زن قبلیم هم طلاق گرفت بره آمریکا شوهر کنه، ده دوازده روز دیگه که برگردم باید بیاید پیش من زندگی داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 188 تاريخ: شنبه 24 تير 1402 ساعت: 21:36