پیدیاف ترجمهی بهمن دارالشفایی( ملاک بررسی همین نسخه است.)
پیدیاف ترجمهی ابراهیم یونسی(ویرایششده)
پیدیاف ترجمهی ابراهیم یونسی(متن اصلی از کتاب هفته)
پیدیاف متن اصلی به زبان انگلیسی
گیرنده شناخته نشد.
نویسنده: کاترین کرسمن تایلور، ترجمه ابراهیم یونسی بانه
آقای مارتین شولز
کاخ رانتزنبورگ۱
مونیخ – آلمان
دوازدهم نوامبر ۱۹۳۲
مارتین عزیزم!
به وطنت آلمان بازگشتی، چقدر به تو رشک میبرم. گرچه آلمان را از زمان پایان تحصیلاتم به بعد، دیگر ندیدهام اما هنوز اونتردن لیندن۲ مرا به سوی خود میکشد و آن مباحثههای عمیق، دوستیهای شیرین، و آن آزادی بیحد و مرز معنوی را به یادم میآورد. حالا دیگر روحیهی اشرافی، نخوت و فخرفروشی پروسی، و میلیتاریزم از بین رفته و دورهاش سپری شدهاست. اکنون تو به یک آلمان دموکرات و آزادیخواه برگشتهای، به سرزمینی که فرهنگی غنی دارد و سرشار از عناصری است که برای قوام آزادی مورد نیازند. چه زندگی خوشی خواهی داشت. آدرس جدیدت بسیار جالب است و اینکه میبینم سفر دریائی تا این اندازه خوشایند الزا و بچهها بوده است، لذت میبرم.
و اما من، آنقدرها سرخوش و شاد نیستم… صبحهای یکشنبه، خود را مرد بی زن تک و تنهایی مییابم که هدفی در زندگی ندارد. آشیانهام و خوشیهای روز یکشنبهام به آن سوی دریاها انتقال یافته است. آه! آن خانهی بزرگ و آشنای روی تپه- و آن خوشآمدگویی گرمتان، که میگفت تا وقتی با هم نباشیم لذت زندگی کامل نیست! و الزای سرخوش و زندهدل که تبسمکنان بیرون میآمد و دست مرا میفشرد و فریاد برمیآورد: «- ماکس! ماکس!۳»… و آن کوچولوهای خوشگل، به خصوص هنریخ۴ کوچولو… لابد وقتیکه مجدداً او را ببینم، دیگر برای خودش مردی شده!
و آنوقت، ناهار!- یعنی میتوانم امیدوار باشم که باز هم چنان غذای مطبوعی بخورم؟… اینجا به رستوران میروم، و همچنان که کباب گوشت گاو را در تنهایی میخورم، رویای ژامبون پخته و سس «برگندی»۵ مرا به خود مشغول میدارد. رویای کلوچهی گوشتی، آه! کلوچهی گوشتی و مارچوبه. نه، دیگر با خوراک آمریکایی جورم جور نخواهد شد. آن شرابهایی که با آنهمه دقت و احتیاط از کشتیهای آلمانی تخلیه میشد، و آن وعدههایی که با گیلاسهای چهارم و پنجم به هم میدادیم و عهدهایی که میبستیم!
البته کار بسیار بهقاعدهای کردی که رفتی. با وجود موفقیتهایی که در اینجا به دست آورده بودی هیچگاه آمریکایی نشده بودی، و حالا که کار و بارت به خوبی قوام گرفته و وضعت روبهراه شدهبود، لازم بود بر و بچهها را برداری و به سرزمین آباء و اجدادیشان ببری که تحصیل بکنند. الزا هم سالهای سال بود که کس و کارش را ندیده بود و آنها هم از دیدنتان خوشحال میشدند.
من، این نقاش بیچیز هم، حالا ولینعمت خانواده شده… لابد این خبر موجب اندک مسرتت خواهد شد.
کار و بار به خوبی جریان دارد. خانم لیواین۶ آن تابلو کوچک پیکاسو را با همان قیمتی که رویش گذاشته بودیم خرید؛ و بدیهی است بدین مناسبت به خودم تهنیت میگویم. خانم فلشمن۷ را کمافیالسابق با همان تابلو حضرت مریم بازی میدهم. کسی به خود زحمت نمیدهد که به او بگوید فلان یا بهمان تابلوش بد است، برای اینکه همهشان بدند!.. به هرحال، موقع فروش تابلو به مشتریان یهودی، جای شماها را خالی میکنم. البته میتوانم آنها را به صحت و درستی معامله متقاعد کنم، اما این کار فقط از تو ساخته بود، چون در ارائه دادن یک اثر هنری، نبض کار را طوری در دست میگرفتی که خلع سلاحشان میکردی. به علاوه، شاید به یهودی دیگری اینطور دربست اعتماد نکنند.
نامهی خوش و مسرتباری دیروز از خواهرم گریزل۸ رسید. مینویسد که قریباً از موفقیت خود غرق در افتخارم خواهد ساخت. در نمایشی که در وین میدهند، نقش اول را به عهده گرفته و اظهار نظرهایی که در مورد بازیش شده عالی است- و این ثمرهی کوشش سالهای یأسآمیزی است که او با گروههای کوچک هنری سپری کردهاست. همانطور که از نعمت زیبایی بهره دارد، از روحیه قوی و خوب هم بیبهره نیست فکر میکنم که استعدادش هم بدک نباشد. به شیوهای بسیار دوستانه جویای حالت شده بود. از کدورت سابق خبری نیست، زیرا-میدانی؟- این کدورتها وقتی که انسان جوان است، خیلی زود میگذرد و چند سال بعد، فقط خاطرهای از درد باقی میماند؛ البته هیچیک از شما دو نفر را نمیتوان مستوجب سرزنش دانست. این چیزها مانند توفانهای سریع و زودگذر است، آدم کمی خیس میشود و باد میخورد، و کاری هم از دستش ساخته نیست؛ اما بعد آفتاب از پس ابر بیرون میآید، و با وجود این که انسان هنوز کاملاً فراموش نکرده، تنها ملایمت و لطف آن باقی میماند و دردها و غمها یکسره از میان میرود. تو جز این چیزی نمیخواستی، من هم همینطور. به گریزل ننوشتهام که تو در اروپا هستی، اما اگر مقتضی بدانی شاید بنویسم، زیرا به همین سادگیها آشتی نمیکند. و میدانم خیلی خوشوقت خواهد شد اگر بداند که دوستان زیاد از یکدیگر دور نیستند.
چهارده سال پس از جنگ! نمیدانم آیا هیچ به تاریخ توجه کردهای؟ چه راه درازی را با مردمان رنجدیده پیمودهایم! باز هم مارتین عزیز، بگذار در آغوشت بکشم. سلام صمیمانهام را به الزا و بچهها برسان.
دوست همیشگی تو، ماکس.
آدرس من این است:
تالار نقاشی شولز۹. آیزنشتاین۱۰
سانفرانسیسکو، کالیفرنیا،
ایالات متحده آمریکا
***
آقای ماکس آیزنشتاین
تالار نقاشی شولز. آیزنشتاین
سانفرانسیسکو، کالیفرنیا
ایالات متحده آمریکا
ماکس، رفیق عزیز.
چک و صورت حسابها رسید، و به خاطر آن از شما تشکر میکنم. لازم نیست وضع مؤسسه را با این همه طول و تفصیل برایم بنویسی. میدانی که تا چه اندازه باسلیقه و طرز کارت موافقم. در اینجا، در مونیخ، غرق در کار و فعالیتم. سر و سامان گرفتهایم، اما همهچیز آشفته و درهم و برهم است.
میدانی، خانه را مدتها زیر سر داشتم و آن را به مفت خریدهام. سی اطاق و در حدود سی جریب باغ، هرگز نمیتوانستی باور کنی و اما دربارهی مملکت، تصورش هم برایت مشکل است و نمیدانی که با چه نابهسامانیهائی روبرو هستیم و فقر تا چه اندازه است. محل خدمتکارها، اصطبلها و انبارها تا بخواهی وسیع است، آیا باور میکنی که با همان پولی که در سانفرانسیسکو به دو خدمتکار میدادیم، حالا ده تا خدمتکار استخدام کردهایم؟ فرشها و پردهها و وسایلی که با خودمان آوردهایم جلوه دلانگیزی دارند، و توانستهام وسایل قشنگ دیگری هم تهیه ببینم به نحوی که با این چیزها مورد تحسین و ستایش دیگران قرار گرفتهایم -البته میخواستم بگویم مورد رشک و حسادت-. چهار دست تمام ظروف چینی و مقادیر زیادی ظروف بلوری و همینطور یک دست کامل وسایل نقرهئی خریدهایم. الزا از خوشحالی در پوست نمیگنجد.
و اما برای الزا، چه شوخی و مزاحی! میدانم به من خواهی خندید، چون یک تخت بزرگ برایش خریدهام. چنان بزرگ که هرگز تصورش را هم نمیکرد. تقریباُ دو تای یک تخت دونفره؛ با پایههای چوبی که به طرز زیبائی کندهکاری شده. ملافههایش را باید سفارش بدهم، برای این که هیچ ملافهای به آن نمیخورد. الزا میخندد و مادربزرگ پیرش میایستد و سر تکان میدهد و غر میزند که «نه، مارتین، نه. حالا که تخت رو به این بزرگی درست کردی، باید مواظب الزا باشی والا…»
الزا میگوید: «به! پنج تا پسر دیگه هم که بزام، بازم بهاش میخورم» و واقعاً هم بهاش میخورد…
برای بچهها سه تا از این اسبهای «پونسی» خریدهام (کارل۱۱ کوچولو و ولفگانگ۱۲ هنوز به آن اندازه بزرگ نشدهاند که بتوانند اسب سوار بشوند) و یک معلم سرخانه هم برایشان گرفتهام. آلمانیشان بسیار بد است، با انگلیسی قاطی شدهاست.
خانوادة الزا حالا دیگر وضع زندگیشان به آن راحتی نیست. برادرها سر کارند و گرچه بسیار مورد احترامند، ناچارند همه با هم در یک خانه زندگی کنند. دوست و آشناها ما را به چشم میلیونرهای آمریکایی نگاه میکنند؛ و با اینکه وضعمان از زمین تا آسمان با میلیونرهای آمریکایی فاصله دارد، معذلک درآمدمان ما را در زمرهی خانوادههای ثروتمند اینجا درآوردهاست. خوراک در اینجا از لحاظ قیمت گران است؛ و حتی حالا هم آشفتگیهای سیاسی زمان ریاست جمهوری هیندنبورگ، فراوان به چشم میخورد. هیندنبورگ مرد ارزندهای است و مورد احترام عمیق من است.
آشنایان قدیم به من اصرار میکنند که به مسائل اداری و اجرایی شهر علاقهمندی نشان بدهم. البته این مسأله را مورد توجه قرار خواهم داد. شاید هم چنانچه در محل عنوان و منصبی داشته باشم برایمان خالی از فایده نباشد.
و اما شما، ماکس مهربانم! شما را تنها گذاشتهایم. ولی نباید آدم نجوش و مردمگریزی باشی. فوراً زن خوشگل و چاق و چلهای برای خودت زیر سر بگذار که با ور رفتن به تو و تامین احتیاجات خودش را سرگرم کند و خوراک خوب بهت بدهد و سر حالت بیاورد. این توصیهی من است و توصیهی بدی هم نیست. گرچه همچنان که آن را مینویسم لبخندی به لب میآورم.
از گریزل نوشته بودی. پس… که اینطور… دختر خوشگل موفقیت حاصل کرده! در خوشحالی شما شریکم، گرچه هنوز از این فکر که یک دختر تک و تنها تقلا کند و راه خود را با تلاش و تقلا بگشاید بیزارم. همانطور که هرکس میتواند ببیند، این دختر برای خوشگذرانی و دلبستگی به زندگی زیبا و دلانگیزی ساخته شده است که راحت و آسایش آن به بازیهای احساس میدان بدهد. روحی مهربان و آرام در چشمانش جلوه میکند، اما چیزی که که بهسان آهن قوی است و ترکیبی از جسارت و بیپروایی با آن درآمیخته است، در آنها به چشم میخورد. او زنی است که هیچ کاری را سرسری نمیکند.
افسوس، ماکس عزیز، مثل همیشه دارم مکنونات ضمیرم را بروز میدهم. اما اگرچه در آن ماجرای پرآشوب و متلاطمی که بین ما گذشت ساکت بودی، خوب میدانی که من نمیتوانستم به سادگی تصمیم بگیرم. هنگامی که خواهرکت رنج میبرد، مرا، یعنی دوستت را هرگز سرزنش نکردی؛ و من همیشه احساس کردهام که میدانستی من هم رنج میبرم، و حتی شدیدتر از او. اما چه میتوانستم بکنم؟ پای الزا و کوچولوهای دیگر در میان بود. امکان نداشت تصمیم دیگری بشود گرفت. با این وجود، در خاطر خود نسبت به گریزل احساس محبتی میکنم که تا مدتها پس از این که مرد جوانتری را به شوهری بپذیرد دوام خواهد داشت. دوست من، جراحات قدیم التیام یافته اما جای آن گاهی از اوقات زقزق میکند.
بدم نمیآید که آدرسش را برایم بفرستی. فاصله ما با وین به قدری کم است که میتواند احساس کند که در همسایگی ما قرار گرفته…
الزا هم چیزی از آنچه بین ما گذشته است نمیداند، و از خواهرت با آغوش باز استقبال میکند.
بله، باید به او بگویی که ما اینجاییم، و وادارش کنی که هرچه زودتر با ما تماس بگیرد. تبریکات ما را به مناسبت موفقیت درخشانی که دارد کسب میکند به او ابلاغ کن.
الزا از من میخواهد که سلامش را به شما ابلاغ کنم، و هنریخ هم میگوید: «سلام به عمو ماکس».
ماکس عزیز! تو را فراموش نمیکنم. با سلام فراوان.
مارتین
کاخ رانتزنبورگ
مونیخ-آلمان
***
آقای مارتین شولز
کاخ رانتزنبورگ
مونیخ، آلمان
بیست و یکم ژانویه ۱۹۳۳
مارتین عزیزم،
آدرس شما را با کمال خوشوقتی برای گریزل فرستادم. به زودی به دستش خواهد رسید. حتماً به دیدنتان خواهد آمد و آن وقت چه شادی و سروری!… من هم روحاً در شادیتان شریک خواهم بود.
ما شخصاً از این که چنین مشتریان پروپا قرصی داریم خوشوقتیم. بدیهی است که ارباب رجوعمان به مرور از مقدار خریدشان کم میکنند، اما اگر نصف گذشته هم خرید بکنند باز تا اندازهای در رفاه خواهیم بود؛ تابلوهای رنگ و روغنی که فرستاده بودی بسیار عالی، قیمتها تحیرآور است. تقریباً بلافاصله با منافع سرشاری آبشان خواهم کرد… آن تابلوی حضرت مریم۱۳ زشت هم شرش را از سرمان کند! بله، آن را دادیم به خانم فلشمن. البته دل تو دلم نبود و میترسیدم که مبادا به ارزشش پی ببرد و به همین علت نمیتوانستم قیمتی رویش بگذارم! فکر کرد که مشتری دیگری زیر سر دارم و بالاخره رقم مناسبی از دهن پراندم. همچنان که لبخند موذیانهای به لب داشت و مشغول نوشتن چک بود مثل عقاب روی سر تابلو فرود آمد. اما فقط تو میتوانی بفهمی که وقتی آن تابلوی کثیف را با خودش برد چقدر خوشحال شدم!
افسوس، مارتین! غالباً به لحاظ شور و شوقی که از این موفقیتهای بیمعنی به من دست میدهد از خودم خجالت میکشم. تو در آلمان، خانهی ییلاقی و دولت و مکنت را در معرض تماشای اقوام الزا قرار دادهای و خوشی، و من در آمریکا از این خوشحالم که به پیرزن گیجی حقه زدهام و با دوز و کلک چیدن او را وادار به خرید چیز زشت و مهوعی کردهام! وه که ما دو نفر مرد چهل ساله به چه اوجی رسیدهایم! آیا فقط برای همین زندگی میکنیم که دوز و کلکی بچینیم و پولی دربیاوریم و بعد آن را صرف فیس و افاده کنیم؟ همیشه خودم را نکوهش میکنم، اما در عین حال همان روش سابق را هم ادامه میدهم.
افسوس! همهی ما از مصالح واحدی ساخته شدهایم، همهی ما ساخت کارخانهی واحدی هستیم. مردمان خودبین و بیصداقتی هستیم زیرا باید بر بیصداقتها و خودبینهای دیگر پیروز شویم! اگر ما آن چیز زشت و مهوع را به خانم فلشمن نفروشیم، دیگری بدترش را به او خواهد فروخت. چه میشود کرد؟ -این مسائل جبری را باید پذیرفت!
اما قلمروی دیگری هم هست که در آن همیشه میتوانیم چیزهای درست و حسابی گیر بیاوریم؛ کنج بخاری خانهی دوستی را پیدا کنیم و در آن جا از لاک خودبینی خود بیرون بیاییم و گرمی و صمیمیت و تفاهم ببینیم و با کتاب و شراب، معنی دیگری از زندگی را دریابیم. در آنجا چیزی ساخته و پرداختهایم. که دروغ و بیصداقتی نمیتواند بدان نزدیک شود. در آنجا خوش و آسودهخاطریم.
راستی این آدلف هیتلری که به نظر میآید در آلمان به طرف قدرت میخزد کیست؟ از چیزهایی که دربارهاش میخوانم هیچ خوشم نمیآید…
از طرف من کوچولوها و الزای مهربانم را ببوس. دوست همیشگی تو، ماکس.
***
آقای ماکس آیزن اشتاین
تالار نقاشی شولز - آیزن اشتاین
سانفرانسیسکو، کالیفرنیا
ایالات متحدهی آمریکا
بیست و پنجم مارس ۱۹۳۳
ماکس، دوست دیرینم،
بدیهی است که از حوادث جدیدی که در آلمان میگذرد اطلاع پیدا کردهای و میخواهی بدانی به نظر ما که در آلمان هستیم جریان از چه قرار است. ماکس! حقیقتش را به شما بگویم: من هیتلر را از بسیاری جهات برای آلمان مفید میدانم، اما خاطر جمع نیستم. او اکنون رییس فعال حکومت است. تردید دارم که حالا حتی هیندنبورگ هم بتواند او را از مسند قدرت به زیر آورد؛ چون حقیقت این است که مجبور شد او را بر آن بنشاند. این مرد آتشپارهای است. خطیب زبردست و مبارز پرشوری است. بسیار نیرومند است. اما از خودم میپرسم: آیا آدم معقول و معتدلی هم هست؟ گروههای پیراهن قهوهایش از اوباش و اراذل تشکیل شده است. غارت میکنند و جهودآزاری بدی به راه انداختهاند. اما این چیزها ممکن است ماجراهای بیاهمیتی باشد؛ به مثابهی کفی باشد که هنگام به جوش آمدن هر نهضت بزرگ اجتماعی بر سطح آن پدیدار میشود. زیرا، دوست من! از من بشنو که موج بزرگی دارد بالا میآید؛ موجی بهغایت بزرگ! همهجا مردم به هیجان آمدهاند. این هیجان را در کوچه و بازار هم احساس میتواند کرد. ناامیدی قدیم را مثل لباس کهنهای که به فراموشی سپرده باشد به کناری انداخته به فراموشی سپردهاند. حالا دیگر مردم در لفافهی ننگ رسوایی نمیپیچند امید در همهجا و همهچیز رسوخ کرده است. شاید هم برای این فقر و فلاکت پیدا شود. چیزی، نمیدانم چه چیز، اتفاق خواهد افتاد. پیشوایی پیدا شده است! معذلک بااحتیاط از خود میپرسم: برای چه؟… نومیدی از بن برافتاده، غالباً ما را به جهات و جوانب نامطلوبی سوق میدهد.
طبیعی است که در ملأ عام تردیدی ابراز نمیکنم. اکنون در رژیم جدید صاحب منصب و مقامی شدهام و در واقع بسیار سرکیف و خوشحالم. همهی ما صاحبمنصبان که احساس امنیت کامل میکنیم، در پیوستن به ناسیونال سوسیالیستها تردیدی به خود راه نمیدهیم. این، نام حزب هرهیتلر است. اما این عمل تنها مصلحت صرف نیست؛ چیز دیگری هم هست، و آن احساس این حقیقت است که ما آلمانیها، راه خود را پیدا کردهایم و آینده به مانند موج عظیم و مقاومتناپذیری به سوی ما پیش میآید. ما هم باید بجنبیم؛ ما هم با آن برویم. حتی حالا هم ستمهای بزرگی صورت میگیرد. گروههای حمله دارند پیروز میشوند. سرهای خونین و قلوب اندوهگین کم نیست. اما این چیزها میگذرد. اگر نتیجهای که انتظار میرود درست و هدف برحق باشد، همه چیز خواهد گذشت و فراموش خواهد شد. تاریخ صفحهی جدیدی را رقم میزند.
تمام آن چیزهایی که اکنون از خود میپرسم و تنها با شما میتوانم در میان بگذارم -زیرا اینجا در این باره نمیتوان سخن گفت- این است که: -آیا نتیجه، درست و هدف بر حق است؟ میدانی که این مردم همنژاد من چه رنجها و دردها کشیدهاند، چه سالهای بینانی و بیرمقی را از سر گذراندهاند- سالهایی که با امید وداع کرده بودند… در طی این سالها ریگ روان ناامیدی، آنها را در خود پوشاند و هرگونه حرکت و جنبشی را از ایشان گرفت. اما بعد، پیش از آنکه بمیرند مردی آمد و از این لجه بیرونشان کشید. آنچه اکنون میدانید همهاش این است که: دیگر نخواهند مرد!- شوق رهایی و رستگاری بر وجودشان استیلا یافته و به همین جهت تقریباً پیشوا را میپرستند. اما این پیشوا هرکه بود، تغییری در احساس و عواطف آنها ایجاد نمیشد. بنابراین خدا کند این شخصی که با این همه شور و شوق از او متابعت میکنند پیشوایی واقعی باشد، نه اهریمنی خوفانگیز! ماکس! فقط به شماست که این را میگویم: -درست نمیدانم، معذلک امیدوارم!
این هم از سیاست.. از خانهی جدیدمان راضی هستم و خوش و سرکیفم، و مهمانیهای بسیاری دادهایم. امشب شهردار در خانهی ما به شام دعوت دارد. گرچه هدف این مهمانیها، خودنمایی است اما این را باید ببخشی. الزا پیراهن مخمل آبی قشنگی دوخته و از حالا ترس برش داشته است که مبادا به قدر کفایت گشاد نباشد. باز هم آبستن است. راه راضی نگهداشتن زن همین است، ماکس زنت را آنقدر با کوچولوها مشغول کن که وقت کافی برای مزاحمت و ایجاد ناراحتی نداشته باشد.
هنریخ، موفقیت اجتماعی بزرگی کسب کرده است. اغلب با اسب به خیابان میرود و گاهی هم از اسب به زمین میخورد، و چه کسی از زمین بلندش میکند؟ -بارون فون فریش!۱۴
این آقای بارون گاهگاه دیدنی از ما میکند و قهوهای با هم میخوریم. هنریخ هفتهی بعد برای ناهار بدانجا خواهد رفت. چه پسری! حیف که آلمانیش پیشرفت نکرده، اما با این وجود همه را محظوظ میکند.
بنابراین دوست من، میرویم که جزئی از حوادث بزرگ باشیم، شاید هم فقط برای اینکه زندگی سادهی خانوادگی را ادامه دهیم. اما هرگز حقیقت دوستی و صمیمتی را که تو از آن صحبت میداری از نظر دور نمیداریم و به فراموشی نمیسپاریم. قلبمان از فراز اقیانوس به سوی تو پرواز میکند و وقتی که گیلاسها را پر میکنیم میگوییم «به سلامتی عمو ماکس.»
با سلام فراوان مارتین
***
آقای مارتین شولز
کاخ رانتزنبورگ
مونیخ، آلمان
هجدهم مه ۱۹۳۳
مارتین عزیز:
گزارشهای مطبوعاتی که مدام از وطن میپرسد، نگرانم کرده است. بنابراین طبیعی است که وقتی در اینجا به چیزی جز مطالب ضد و نقیض دسترسی ندارم، برای روشن شدن موضوع به تو مراجعه کنم. یقین دارم اوضاع به آن بدی که تصویر میکنند نیست. قتل و غارتِ موحش… این گزارشی است که روزنامههای آمریکا متفقاً میدهند. میدانم که فکر آزاده و قلب گرم و با محبت تو هیچگونه تبهکاری را تحمل نخواهد کرد و حقیقت را تنها میتوانم از زبان تو بشنوم. پسر هارون سیلبرمن۱۵ تازه از برلین برگشته و آنطور که میشنوم جانش را مفت به دربرده است. داستانهایی که او از مشهودات خود میگوید، شلاقزدنها، خوراندن شیشههای روغن کرچک، و ساعتهای احتضاری که نتیجهی شکنجههای طاقتفرساست.. اینها داستانهای خوش و مطبوعی نیست. این چیزها ممکن است حقیقت داشته باشد؛ و شاید هم همانطور که تو گفتی فقط سرجوش سطحی یک انقلاب اجتماعی باشد. اما دریغا، این وقایع برای ما یهودیان داستانهای غمانگیزی هستند که پس از قرنها تکرار، دیگر غرابتشان از میان رفته است؛ اما امروز نمیتوان باور کرد که ملتی متمدن، دست به شکنجه و قتلعام مظلومان بزند. در هرحال، دوست من، به من بنویسم و خیالم را آسوده کن.
نمایش گریزل در حوالی آخر ژوئن پس از موفقیتی بزرگ به پایان خواهد رسید مینویسد که به او پیشنهاد کردهاند نقش دیگری را در وین و نقش درجه اولی را در برلن ایفا کند. و او بیشتر از بازی اخیر صحبت میکند، اما من به او نوشتهام صبر کند تا این که احساسات ضد یهود فروکش کند. بدیهی است که او اکنون از نام دیگری که یهودی نیست استفاده میکند چون به هرحال نام (آیزن اشتاین برای تئاتر مناسب نیست) اما آنچه اصلش را بروز میدهد، تنها نامش نیست: قیافهاش، حرکاتش، صدای مهیجش، همهی اینها او را لو خواهد داد، حالا خودش را به هراسمی که بخواهد صدا کند. و اگر این احساسات واقعاً شدید است، بهتر است فعلاً خود را به مخاطره نیندازد و به آلمان نیاید.
دوست دیرین، از نوشتن این نامهی کوتاه و نامربوط معذرت میخواهم. اما تا به من اطمینان ندهی خاطرم آسوده نمیشود. میدانم که در کمال بیطرفی و بینظری خواهی نوشت. لطفاً فوراً بنویس.
صمیمیت و اخلاصم را نسبت به خود و خانوادهات بپذیر
دوست همیشگی تو، ماکس
***
آقای ماکس آیزن اشتاین
تالار نقاشی شولز - آیزن اشتاین
سانفرانسیسکو، کالیفرنیا
ایالات متحدهی آمریکا.
ماکس عزیز:
میبینید که نامه را روی کاغذ مارکدار بانک مینویسم. این امر ضرورت دارد چون باید از شما تقاضایی بکنم و در عین حال نمیخواهم گرفتار سانسور جدیدی که بسیار سخت و دقیق است بشوم. فعلاً ناگزیریم که مکاتباتمان را قطع کنیم. برای من، حتی صرفنظر از موقعیتی که اکنون دارم، امکان ندارد که با شما مکاتبه داشته باشم. اگر مکاتبهای ضرورت داشته باشد باید آن را در جوف حوالهجات و بروات بانکی بگذارید و دیگر آن را به نشانی خانهام نفرستید.
و اما در مورد اقدامات شدیدی که شما را اینقدر نگران کرده است؛ من هم در ابتدا خوشم نمیآمد، اما ضرورت دردناک آن را درک کردهام. نژاد یهود بر پیکر هرملتی که آن را در آغوش خود پناه داده است نقطهی دردناکی به شمار میآید. من هرگز از یهودیان متنفر نبودهام -و مثلاً خود شما را دوست داشتهام از روی کمال صداقت میگویم، و شما را نه به علت و بهخاطر نژادتان، بلکه بهرغم آن دوست داشتهام.
نژاد یهود سپر بلای عمومی است. و این خرافات و مزخرفات کهنه و مسألهی «مسیحکشها» نیست که این قوم را مورد سوءظن و بیاعتمادی قرار میدهد. در هرحال این ناراحتی که برای یهودیان پیش آمده فقط حادثهای است چیزهای بزرگتری در شرف وقوع است.
ای کاش میتوانستم نشو و نمای آلمان جدید را که به وسیلهی رهبر مهربانمان هدایت میشود به شما نشان دهم!! دنیا برای همیشه نمیتواند ملت بزرگی را در رقیت و بندگی نگهدارد. چهارده سال در شکست سر پایین انداختیم و کمر خم کردیم. اما اکنون مردمان آزادی هستیم اکنون قوی میشویم و در مقابل ملل دیگر کمر راست میکنیم و سرمان را بالا نگاه میداریم. خونمان را از عنصر پستی که در آن دویدهاست صاف میکنیم. سرودخوانان، با عضلات نیرومندی که شائق کار تازهاند از میان درهها میگذریم. صدای ودان۱۶ و تور۱۷ خدایان قدیم و نیرومند قوم آلمان، در میان کوهها میپیچد. اما، همچنانکه مینویسیم، میدانم و اطمینان دارم (زیرا خیال آیندهی نو به شور و شوقم میآورد) که شما فقط میبینید که همنژادهایتان دچار ناراحتی شدهاند! ولی درک نمیکنید که عدهای باید رنج بکشند تا میلیونها نفر نجات پیدا کنند. شما یهودی هستید و سنگ همنژادهایتان را به سینه میزند و بر رنجشان ماتم میگیرید این را میفهمم. این خصیصهی نژاد سامی است. ضجه و زاری میکنید، اما این شهامت را ندارید که با جنگ از بین بروید. علت وجودی قتل و غارتها هم همین است!
افسوس، ماکس، میدانم که این امر موجب درد و رنج شما خواهد شد. اما باید این حقیقت را درک کنید. جنبشهایی وجود دارد که به مراتب بزرگتر از انسانهایی است که آنها را به وجود میآوند. و اما من… من جزئی از این جنبشم.
هنریخ در گروه کودکان که بارون فون فریش در رأس آن است، درجهی افسری دارد. مقام و موقعیت بارون فون فریش جلوهای به خانهی ما داده است، زیرا غالباً برای دیدن الزا و هنریخ که بسیار مورد توجه او هستند به اینجا میآید. خودم غرق در کار و فعالیتم. الزا، جز ستایش رهبر مهربانمان علاقهای به سیاست ندارد. حالا خیلی زود خسته میشود. شاید هم این به علت زایمانهای مکرر است. ماکس، متاسفم که مکاتباتمان باید بدین ترتیب پایان بیابد شاید روزی باز بتوانیم با تفاهم بهتری به هم برسیم.
دوست شما، مارتین شولز
***
آقای مارتین شولز (توسط ج. لدرر)
کاخ رانتزنبورگ
مونیخ، آلمان
اول اوت ۱۹۳۳
مارتین، دوست دیرینم،
این نامه را توسط جیمی لدرر۱۸ که برای استفاده از مرخصی به اروپا میآید و از مونیخ عبور میکند میفرستم. پس از نامهی اخیرت قرار و آرام از من سلب شده ست: بیان آن مطالب از سرشت و فطرتت بعید مینمود که مندرجات نامه را تنها میتوانم به ترس از سانسور حمل کنم. مردی که مثل یک برادر دوستش داشتهام، مردی که قلبش همیشه مالامال از محبت و دوستی بوده است امکان ندارد بتواند حتی به نحو غیرفعالی در قتل عام ملت بیگناهی شرکت داشته باشد. امیدوارم و از خداوند میخواهم که اینطور باشد.
میل ندارم چیزهایی بنویسی که برایت خطراتی ایجاد کند. فقط یک «بله» کافی است. این کلمه به من خواهد گفت که مصلحت تو را به این کار واداشته و قلبت عوض نشده است و من نیز در اینکه تو را آدم آزاده و آزادیخواهی میشناختم که معتقد بوده ظلم از ناحیهی هرکس و به هر عنوان که باشد ظلم است، اشتباه نکردهم.
این سانسور، این تعقیب و آزار مردمان آزادیخواه، سوزاندن کتابخانهها و به تباهی کشاندن دانشگاهها، اگر مسالهی مردمان همنژاد من هم در میان نباشد، مخالفت و دشمنی تو را برمیانگیزد. مارتین، تو آدم آزادهای هستی. تو همیشه وسعت نظر داشتهای. میدانم که نهضتی با این همه مضار، هرچه قدر هم که قوی باشد، باز نمیتواند تو را داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1402 ساعت: 21:23